پنج راز
میگویند پادشاهی در شهر بلخ حکومت میکرد. او پسرعمویی داشت که شب و روز به خدمتگزاری پادشاه مشغول بود؛ اما ناگهان خدمت پادشاه را رها کرد و به عبادت خداوند روی آورد. روزی پادشاه از حال پسرعمویش پرسید. گفتند: به عبادت خداوند روی آورده است و شب و روزش را به نماز و نیایش میگذراند. پادشاه یکی از درباریان را فرستاد تا او را به حضور آورد. وقتی او را حاضر کردند، پادشاه از او پرسید: چرا خدمت به ما را رها کردی؟ پسرعمو در پاسخ گفت: چون در خدمتکردن به تو پنج عیب دیدم؛ اما در عبادت و خدمت خدا پنج فضیلت یافتم. شاه پرسید: عیب خدمت به من چه بوده است؟ گفت: اول اینکه از بامداد تا شامگاه در پیش رویت میایستادم و یکبار نمیگفتی بنشین؛ اما چون در خدمت خدایم، در هر چهار رکعت دو بار به من امر میکند بنشین.