همیشه حق با توست
همیشه حق با تاریکیست
وقتی نمیتوانم چکشِ نور را روی میزت بکوبم و
دادگاه به نفع این شمعِ نیمسوخته تمام شود
دادستان گلها!
من رأی ممتنع نیستم
سکوت نمیکنم مقابل غروب
از زمانی که دیدم
چگونه برجهای تقویم را تیشه زدی و
از دیوارت ریختم