برج آتش ــ تو با همهٔ برجها همزادی. فروپاشی و سعادت در خونت است. شبیه سربازها میشوی وقتی کلاه بیتفاوتی بر سرت میگذاری. زبانت را فرومیکنی در دهان زن تا آرام بگیری. ابری که زیر سقف شعلهور است بخارِ بیخوابی است. سنجاق و عکسهای رنگی از مغازه میخری. وقتی میهمان میآید الصاقش میکنی به گوشت تنت. شبها هیزم به جانت میافتد، پیچیده در کابوس بیدار میشوی و آتشبهجان حمام میکنی. آتشبهجان غذا میخوری. آتشبهجان روزنامه میخوانی. آتشبهجان سیگار میکشی. طالع آتش در فنجان قهوهات. آتشبهجان میخندی. ریههایت را میدهی بیمارستان آزمایش کنند. چشمهای از خطا، تومورمانند، پیدا میکنند. رؤیای آن کردار حزین را میبینی: خاموش میشود.