پرندهای خسته پرپرزنان بر لبهی قایق نشست. سپس برخاست، دور سر سانتیاگو چرخی زد و اینبار روی نخ قطور و کشیدهای نشست که سانتیاگو را به صیدش وصل میکرد. سانتیاگو با خود گفت که این احتمالا اولینباری است که پرنده روی قایقی مینشیند و از شاهینهای شکارچی که در نزدیکی زمین به دنبال طعمههایی چون او است اطلاعی ندارد. سانتیاگو خوب میدانست که پرنده حرفهایاش را نخواهد فهمید، با این حال گفت: «همینجا بنشین و بگذار خستگیات در برود. بعد میتوانی به طرف ساحل پرواز کنی...»