«درست به این پاشنهکش نگاه کن تا بعد درد دل را برایت بگویم».
نگاه کردم، درست نگاه کردم پاشنهکش کوچکی بود که قد و قامتش از نیموجب تجاوز نمیکرد. دستهاش که بیشتر لمس کرده بودند قدری ساییده شده براقّ بود، مانند برگ بزرگ خشکیدهای طاقباز در وسط میز تحریری افتاده بود و نه حرکتی داشت و نه برکتی و مانند کلیهی اشیای جامد و بیجان مظهر کامل سکون و استغنا و بیاعتنایی محض بود که جوکیهای هند و عرفا و اولیا الله خودمان بهزور هزار ریاضت و مشقت میخواهند بدان برسند و هرگز نمیرسند.