من خودم از همان ابتدا اقرار خواهم کرد که در زمستان ۱۸۵۰، پدر بزرگم را، که مبتلا به رماتیسم بود، در بالای درختی شکار کردم. میدانید پدر بزرگ دیگر پیر شده بود و نمیتوانست از درخت بالا برود، اما من با خشونتی حیوانی، که صفت اصلی من است، او را با همان لباسخوابی که به تن داشت بهزور تفنگ از خانه بیرون انداختم و وادارش کردم که از درخت اَفرا بالا برود و سراسر شب را در آنجا بماند. بعد هم پاهایش را به گلوله بستم. راستش همهی این کارها برای آن بود که از شرِّ خروپفهایش خلاص شوم. من اگر باز هم پدر بزرگ داشته باشم، با او همین کار را خواهم کرد.