زندگی براستی به معنای قبول کردن از دست دادن خوشیها است، یکی پس از دیگری، نه فقط خوشیهای او- که احتمال بهبودی اوضاع بود. او به موجهای بیپایان درد فکر کرد که به هر دلیلی او و شوهرش مجبور بودند تحمل کنند. به غولهای نامریی که پسرش را به طرز غیرقابل تصوری آزار میدادند، به مقدار بیاندازهی عطوفتی که در دنیا وجود داشت، به سرنوشت این عطوفت که یا خرد میشود یا هدر میرود یا تبدیل به دیوانگی میشود، به کودکان مورد غفلت قرار گرفتهای که با خودشان در گوشههای جارو نکرده اتاقها زمزمه میکنند، به علفهای هرز زیبا که نمیتوانند از دست کشاورز پنهان شوند وناچار مجبورند سایه خم شده شبیه میمون او، همانگونه که سیاهی غول پیکرش نزدیک میشود، را مشاهده کنند که گلهای له شده را رها میکند.