دهبار پشت هم حدس زدم که چه میآید، حتی آمدن صفر را هم پیشبینی کردم. چنان به شگفت آمدم که شروع کردم به بازی و ظرف پنج دقیقه صدوهشتادتالر هم بردم. آه، آنّاجان، آنجا اصلاً در حال خودم نبودم. فکر میکردم از آخرین قطار پیاده میشوم، شب را در فرانکفورت میمانم، اما هرچه باشد دستخالی نمیروم خانه! اینقدر ناراحت و شرمسار بودم بابت سیتالری که تیغت زدهام! فرشتهٔ من، باورت میشود تمام سال آرزو داشتم آن گوشوارههایی را که هرگز نتوانستم از گرو دربیاورم، برایت بخرم؟ تو هرچه داشتی برای من گرو گذاشتی و در تمام این چهارسال سرگردانی و غم دوری از وطن همراهم بودی. آنّاجانم، آنّاجانِ من، یادت باشد که من آدم پستفطرتی نیستم، من فقط یک قماربازِ دیوانهام.