برخی شبها به قدری ناراحت بودم که با صدای بلند گریه کردهام به امید اینکه گریههایم بیل را بیدار کند و اگر بیل بیدار نمیشد، پتو را محکم پرت میکردم تا صدای کافی برای بیدار کردن بیل ایجاد شود. زیرا من باید با صحبت کردن استرس خود را از بین میبردم. برای بهدست آوردن توجه بیل به هر کاری دست میزدم. با وجود این هیچیک از این کارها نتیجه مطلوبی نداشت. در نتیجه تصمیم گرفتم تا به روشی عاقلانهتر روی آورم. «عزیزم باید چند دقیقه با تو صحبت کنم. چیزی ناراحتم کرده. میتونی چند دقیقه بیای پیش من بشینی؟» وقتی با او با صداقت و آرامی صحبت میکنم، انگیزه بیشتری برای گوش دادن به حرفهای من دارد تا اینکه مانند زنی رفتار کنم که برای تئاتری ملودراماتیک در حال اجرای نمایش است.