«لعنت به او، به ریشه و شاخهاش! خیلی از این درختها دوستهای من بودند، موجوداتی که از وقتی میوه یا دانه بودند میشناختمشان؛ خیلیها زبان خودشان را داشتند و حالا برای همیشه از دست رفتهاند. حالا جایی که یک زمانی بیشههای نغمهخوان قرار داشت، زمینهای بایر پوشیده از کنده درخت و تمشک قرار دارد. عاطل و باطل بودهام. گذاشتهام که فرصت از دست برود. باید جلویش را بگیرم!»