تازه چشمانم گرم شده بود که با شنیدن صدای هقهق گریه، از خواب پریدم. روزبه بر فراز بام، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده بود و با خدای خود رازونیاز میکرد:
_ تو بودی که از ظلمتکدهٔ دیارم رهاییام دادی، درِ کلیساها را به رویم گشودی! گمکردهٔ من، زخم دلم تنها با مصاحبت با تو درمان میشود. اگر پیشگویی کشیش عموریه به واقعیت پیوندد، ریسمان وصلم را هیچگاه پاره نخواهم کرد!