«شرلی، من هیچوقت خواهری نداشتهام... تو هم نداشتهای. در این لحظه به ذهنم خطور کرد که خواهرها چه احساسی به یکدیگر دارند. عاطفه در تاروپود زندگیشان است، هیچ نوع ضربه احساسی قادر نیست این عاطفه را از بین ببرد، و مشاجرههای جزئی فقط فشاری لحظهای وارد میکنند و همین که فشار برداشته شود بار دیگر عاطفه با طراوت بیشتری قد علم میکند. این عاطفه درنهایت از هیچ احساس دیگری شکست نمیخورد و حتی عشق هم نمیتواند از لحاظ قدرت و حقانیت بر آن سبقت بگیرد. عشق ما را میآزارد، شرلی... عشق عذاب میدهد، شکنجه میکند و با شعلههایش ما را میسوزاند، ولی در عاطفه هیچ درد و رنجی نیست، هیچ خبری از شعلههای سوزان نیست، فقط نیرو هست و تسلا و شفا. من تکیهگاه دارم و تسکین پیدا میکنم موقعی که تو پیش منی، شرلی... فقط تو. حالا باور میکنی؟»