فقط شخصیتم باعث همه چیز بود. به نظرم در دوازدهسالگی یعنی تقریباً در آستانه خودآگاهی واقعیام بود که رفتهرفته از همنوعانم بدم آمد. منظورم این نیست که از خودشان بدم آمد بلکه حضورشان روی من سنگینی میکرد. گاهی هنگام سرریزشدن پاکترین صداقتها شدیداً غمگین میشدم از این که هیچگاه نخواهم توانست حتی به نزدیکترین و عزیزترین کسان خود هم چیزی بگویم، یعنی خواهم توانست اما نخواهم توانست که بگویم؛ به دلیلی خودم را مهار میکنم، طوری که غیر قابل اعتماد، عبوس و محتاط و کمحرف مینمایم.