کاترین: خوشحال بودی؟
رابرت: آره مشغول بودم.
کاترین: این دو تا با هم فرق دارن.
رابرت: من فرقی بینشون نمیبینم. میدونستم که چیکار میخوام بکنم و کردم. اگه میخواستم دنبال اطلاعات، راز و رمزها، پیچیدگیها و پیغامهای ناامیدکننده بگردم، میتونستم همهی اونها رو اطرافم پیدا کنم، توی هوا، بین برگهای خشک روی زمین که همسایه یه گوشه جمع کرده بود، توی جدول روزنامه، حتی روی بخاری که از فنجون قهوهام بلند میشد. تمام دنیا با من حرف میزد. اگه هم که میخواستم چشمهام رو ببندم و آرام روی تراس بنشینم و به پیغامها گوش بدم، این کار رو میکردم.
عالی بود.