خانم ماساتی گفت: «ای.جی، اَزَت میخواهم که احساساتت را کشف کنی. آنوقت شاعر بهتری میشوی.»
آندریا گفت: «پسرها احساسات ندارند. آنها فقط دوست دارند ورزش کنند و به همدیگر مشت بزنند.»
خانم ماساتی گفت: «البته که پسرها احساسات دارند. فقط گاهی احساساتشان را پنهان میکنند، مگر نه، ای.جی؟»
گفتم: «البته که احساسات دارم. چند روز پیش، یکی از بچهها توپ فوتبالم را دزدید و من هم احساس کردم که دلم میخواهد با مشت بکوبم توی صورتش.»