«روزگاری بود که در این شهر تنبلی افسوس نداشت. پینکی پشیمانی نداشت. کسی ضرورت به حافظه نداشت. فراموشی گناه نبود... کسی اگر کلمه نداشت، با گلوله حرف نمیزد... اینجا آفتاب هرگز نمیخوابید. آفتاب بود که به مردم این شهر هدایت میداد در کدام لحظه و به کدام سمت خدا را جستوجو کنند. هنوز زنجیرِ زمان دستهای مردم را نبسته بود. همه بدون ساعت میزیستند. ساعت، سایههایشان بود. و کسی با سایهاش دشمن نبود...»