با هر پسری همیشه همان مسئله پیش میآمد: بعد از این که او را در صف صندوق سوپرمارکت، یا در کلاس ادبیات ویکتوریایی، یا در یک فستفود به تور میزدند، نهایتاً پی میبردند زرهی که در آن پنهان شده بود نفوذناپذیر است، فارغ از این که آنها چقدر جسارت به خرج میدادند. از راههای مختلف تلاش میکردند در فضایی که بیشتر مال خود او بود سهیم شوند، ولی موفق نمیشدند. تنها او به آن راه داشت.