جملات زیبا از متن کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور) | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور)subscriptionAvailable

کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور)

طنزآوران ایران (صفاریه تا قاجاریه)

۳.۳(از ۴ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۷,۱۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

از حضرت رسالت - عَلیه اَفضلُ الصّلوات و اَکملُ التحیّات - آرند که فرموده است که مؤمن مزاح‌کن و شیرین سخن باشد و منافق ترش‌رو و گره بر ابرو.
Sobhan
۴
اعرابی شتر گم کرد، بانگ زد که: «هر که شتر مرا به من آرد مر او راست دو شتر.» با وی گفتند: «هیهات، این چه کار است که سرباری بِه از خروار است؟» گفت: «شما لذت یافت و حلاوت وجدان را نچشیده‌اید، معذورید.»
Sobhan
۲
شاعری مهمل‌گوی پیش ایشان می‌گفت: «چون به خانه کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را از برای تیمّن و تبرّک در حجرالاسود مالیدم.» ایشان فرمودند: «اگر در آب زمزم می‌مالیدی، بهتر بودی.»
Sobhan
۱
شاعری مهمل‌گوی پیش ایشان می‌گفت: «چون به خانه کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را از برای تیمّن و تبرّک در حجرالاسود مالیدم.» ایشان فرمودند: «اگر در آب زمزم می‌مالیدی، بهتر بودی.»
Sobhan
۱
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصانِ رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: «هرکه دو چشم بینا ندارد، نیم‌مرد است و هرکه در خانه عروسی ندارد، نیم‌مرد است و هر که وقوف بر سباحتِ دریا ندارد، نیم‌مرد است.» نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی‌دانست؛ بانگ بر وی زد که: «ای عزیز، عجب مقدمه‌ای آوردی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم‌مردی درمی‌باید تا نامِ هیچ مردی بر من شاید.» چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی
quran
۱
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصانِ رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: «هرکه دو چشم بینا ندارد، نیم‌مرد است و هرکه در خانه عروسی ندارد، نیم‌مرد است و هر که وقوف بر سباحتِ دریا ندارد، نیم‌مرد است.» نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی‌دانست؛ بانگ بر وی زد که: «ای عزیز، عجب مقدمه‌ای آوردی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم‌مردی درمی‌باید تا نامِ هیچ مردی بر من شاید.» چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی
quran
۱
مردی بخیل که دعوی ظرافت می‌کرد، روزی پیش ایشان نشسته بود و از روی ظرافت می‌گفت: «سه آقچه دارم. می‌خواهم که به آن چیزی بخرم و از آن چندان بخورم که سیر شوم و آن‌چه باقی ماند، بفروشم و همان سه آقچه حاصل کنم.» ایشان فرمودند: «به دارالسّلخ رو و شکنبه‌ای به سه آقچه بخر و آن‌چه درون اوست بخور و شکنبه را باز به سه آقچه بفروش.»
Sobhan
۰