جملات زیبا از متن کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدیsubscriptionAvailable

کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی

۴.۳(از ۶۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حسین نیری
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۲۱۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

یک روز سر کلاس، داستان فرعون و حضرت موسی را تعریف کرد و بعد هم گفت در هر زمانی این مسائل وجود دارد. بچه‌ها از او پرسیدند: «اصلاً این مسائل به چه درد ما می‌خورد؟» و او در پاسخ گفت: «ما باید از این قصه‌ها درس عبرت بگیریم و اگر در زمان ما کسی هست که مانند فرعون است باید او را بشناسیم.» از خانم کرمانیان سؤال کردم: «می‌توان نظام شاهنشاهی را به حکومت فرعون تشبیه کرد؟ ما اکنون فرعون زمانه داریم؟» رنگ از روی خانم کرمانیان پرید اما به روی خودش نیاورد. ماجرای این سؤال و جواب سبب شد فردای آن روز از ادارۀ آگاهی بیایند دنبال ما و این در حالی بود که من هنوز از مسائل سیاسی کاملاً بی‌خبر بودم. خانم کرمانیان در جواب آن‌ها گفته بود که اصلاً منظور سیاسی نداشته است
Vahid.Nouri.p
۸
در مدتی که آنجا بودیم افسران عراقی از ما سؤال می‌کردند: «أینَ تهران؟» یعنی «تهران کجاست؟» آدرس تهران را از ما می‌گرفتند. فکر می‌کردند می‌شود با انگشت تهران را نشان داد. بچه‌ها هم می‌خندیدند. یک عده با مسخره‌بازی می‌گفتند: «این کوه را که رد کنید، می‌رسید به تهران.»
HQSAMM
۷
آن‌وقت‌ها اگر کسی تیر می‌خورد و کشته می‌شد، می‌بایست خانواده آن فرد می‌رفتند برای تحویل گرفتن جنازه. این کار هم مشکلاتی داشت، زیرا باید پول گلوله‌هایی را که به بدن جنازه خورده بود، به حساب دولت می‌ریختند و بعد جنازه را تحویل می‌گرفتند.
shariaty
۶
شب‌ها که می‌خوابیدیم، چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. کم‌کم هوا سرد شد و عراقی‌ها چند پتوی بسیار کهنه برایمان آوردند. مشخص بود پتوها را از طویله اسب‌ها آورده‌اند؛ سوراخ‌سوراخ و پاره. روی پتوها پِهِن اسب و الاغ چسبیده بود. با همان مقدار آب سردی که داشتیم پتوها را شستیم و تقسیم کردیم. به هر پنج شش نفر یک پتو رسید. زیرانداز هم نداشتیم. اتاق جای خالی نداشت. به‌صورت کتابی کنار هم می‌خوابیدیم و یک پتو را پنج شش نفر روی هم می‌انداختیم. بیشتر با بدن خودمان همدیگر را گرم می‌کردیم و همین کار باعث می‌شد، شپش خیلی سریع به بچه‌ها سرایت کند. با آب سرد هم که خودمان را می‌شستیم فایده‌ای نداشت. شب که کنار اطرافیانت می‌خوابیدی باز همان آش بود و همان کاسه.
Vahid.Nouri.p
۵
باز‌هم عدۀ زیادی حاضر به گرفتن غذا نشدند. مقدار زیادی برنج اضافه آمد که ریختند داخل بشکه‌هایی که وسط اردوگاه بود. سرانجام کسانی را که مقاومت زیادی نشان می‌دادند با خودشان بردند. از این تعداد چهار پنج نفر هرگز بر‌نگشتند. عده‌ای می‌گفتند آن‌ها شهید شده‌اند. عده‌ای هم می‌گفتند که بردنشان به یک اردوگاه دیگر و ما هیچ‌وقت نفهمیدیم چه اتفاقی برای آن‌ها افتاد. بقیه بچه‌ها را هنوز نیاورده بودند و درگیری همچنان ادامه داشت. عراقی‌ها حمله کردند و درِ آسایشگاه‌ها را بستند. ما هم از پشت پنجره‌ها شعار می‌د‌ادیم. ناگهان نگهبان‌ها که در برجک‌های دیده‌بانی بودند، شروع کردند به تیراندازی به سمت آسایشگاه‌ها. اول گلوله‌ها را به در و دیوار می‌زدند، اما بعد به سمت داخل آسایشگاه‌ها شلیک کردند که منجر به شهادت یکی از بچه‌ها به نام سوری شد. عراقی‌ها آمدند و جنازه‌اش را بردند. یک نفر هم در آسایشگاه مقابل ما، تیر خورد به شکمش و زخمی شد. از روز بعد که روز دوم بود، دیگر به ما غذا ندادند و درگیری‌ها تا سه روز ادامه پیدا کرد.
Vahid.Nouri.p
۵
از خانم کرمانیان سؤال کردم: «می‌توان نظام شاهنشاهی را به حکومت فرعون تشبیه کرد؟ ما اکنون فرعون زمانه داریم؟» رنگ از روی خانم کرمانیان پرید اما به روی خودش نیاورد. ماجرای این سؤال و جواب سبب شد فردای آن روز از ادارۀ آگاهی بیایند دنبال ما
shariaty
۴
او که گمان می‌کرد اسلحه خالی است برای شوخی پیشانی یکی از بچه‌هایی را که کنار من نشسته بود هدف گرفت. همین که ماشه را کشید یک‌دفعه صدای گلوله بلند شد.
shariaty
۴
یک روز عراقی‌ها خبر دادند که امروز غذا مرغ است. به هر نفر یک تکه مرغ دادند. یک تکه هم به من رسید. هوا تاریک شده بود. غذا را آوردم داخل اتاق و خواستم با تکه نان مشغول خوردن شوم. هرچه فکر کردم، نفهمیدم کجای مرغ است که نصیب من شده است. رفتم شمعی را که دستی درست کرده بودم، روشن کردم. خوب که نگاه کردم متوجه شدم سنگدان مرغ است با تمام محتویات داخلش. یک روز بعدازظهر که داخل اتاق‌ها بودیم، یکی از بچه‌ها اسهال گرفت. هرچه داد و بیداد کردیم، نیامدند در را باز کنند. دریچۀ کوچکی روی در بود با ابعاد تقریبی سی در سی سانتی‌متر، در ارتفاع دو متری زمین. بچه‌ها تصمیم گرفتند او را از دریچه بیرون بفرستند تا بتواند به دست‌شویی برود. نگهبان متوجه ما شد و ایست داد. ما به او گفتیم چه اتفاقی افتاده، اما او منظور ما را نمی‌فهمید. بالاخره پس از مدتی بگو و مگو رضایت داد. بعد از گذشت نیم ساعت که متوجه شدیم تیراندازی نمی‌کند او را به حیاط پرت کردیم و او پس از رفتن به دست‌شویی، تا صبح در حیاط ماند.
Vahid.Nouri.p
۳
بعد یک ریوی ارتشی آوردند و سوارمان کردند. حدود سی کیلومتر بردنمان تا رسیدیم به جایی دیگر. دو نفر نگهبان عقب و دو نفر هم جلو می‌نشستند. حواسشان که پرت می‌شد، می‌توانستیم بیرون را نگاه کنیم. در مندلی که بودیم، اسم‌هایمان را نوشتند. همه در فکر فرو‌رفته بودند و کسی حال صحبت کردن نداشت. تنها بزرگ‌ترها بی‌خیال بودند. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است. وقتی سوار مینی‌بوس‌ها می‌شدیم به شوخی داد می‌زدند: «بغداد بیا بالا.»
HQSAMM
۲
در مدتی که آنجا بودیم افسران عراقی از ما سؤال می‌کردند: «أینَ تهران؟» یعنی «تهران کجاست؟» آدرس تهران را از ما می‌گرفتند.
shariaty
۲
اعتراض‌ها راه به جایی نمی‌برد. یکی از بچه‌ها باد فتقْ گرفته بود و خیلی درد می‌کشید. هرچه اصرار می‌کرد که او را دکتر ببرند، فایده‌ای نداشت. تا اینکه یک روز در سرمای زمستان کاملاً لخت شد و جلوی در ایستاد. گفت حتی اگر یخ بزنم از اینجا تکان نمی‌خورم. بالاخره عراقی‌ها مجبور شدند که او را ببرند دکتر. البته دکتر هم کاری برایش نکرد و تنها یک مقدار داروی مسکّن تجویز کرد تا دردش آرام شود.
Vahid.Nouri.p
۱
وقتی بعد از ده ساعت به موصل رسیدیم و عراقی‌ها درها را باز کردند ناگهان مانند کسانی که صد نفر بهشان حمله کرده باشند خود را عقب کشیدند و فرار کردند. ما واقعاً فکر کردیم مسلح هستیم و آن‌ها دست و پا بسته. از طرفی درون واگن آن‌قدر سرد بود که هرکس اسکناس داشت، آن را آتش زده بود تا دست خودش را گرم کند. بچه‌ها، حتی کفش‌هایشان را نیز آتش زده بودند تا گرم شوند و همین آتش زدن وسایل باعث شده بود صورت‌هایمان سیاه شود. وقتی از قطار پیاده شدیم، یکدیگر را که نگاه می‌کردیم، نمی‌شناختیم؛ مثل سیاه‌پوست‌ها شده بودیم. انگار همدیگر را با زغال سیاه کرده بودیم.
javad
۱
همه از زحمات صدام حسین و از الطاف ایشان است و او طرفدار شیعیان است.» هرچه کردیم، نتوانستیم آرام بگیریم. به نشانۀ اعتراض بلند شدیم. و گفتیم: «ضریح و درها همه در زمان شاه و در ایران ساخته شده است. آن‌ها را از اصفهان با دوازده کامیون حمل کرده و از راه قصر‌شیرین به اینجا آورده‌اند.»
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۱
دفاع از میهن در برابر دشمن، وظیفۀ آرمان‌گرایانۀ ما بود. هرچند این آرمان ممکن بود با غلبۀ احساسات، ما را به کشتن بدهد.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۱
یک روز عراقی‌ها مقدار زیادی ماهی آوردند و گفتند امروز ناهار ماهی است. تعدادی از بچه‌ها رفتند برای بیگاری و ماهی‌ها را به آشپزخانه بردند. سرآشپز شخصی بود به نام رضا. آدم هیکلی و خوش‌اخلاقی بود. چند نفر دیگر هم کمکش می‌کردند که بیشتر بچه‌های آبادان بودند. بچه‌های خوبی بودند و ما از آن‌ها بدی ندیده بودیم. وقتی ماهی‌ها را آوردند، شروع کردند به تمیز کردن آن‌ها. بعد سرخشان کردند. کم‌کم غذا داشت آماده می‌شد. درست موقع ناهار عراقی‌ها با یک جیپ آمدند و تمام ماهی‌های سرخ‌شده را با خودشان بردند و همان غذای همیشگی را این بار خودشان به ما دادند.
اکبر
۱
وقتی از خواب بیدار شدیم تشنگی‌مان آن‌قدر شدید شده بود که داشتیم از پا می‌افتادیم. با مجید صحبت کردم و تصمیم گرفتیم از ادرار خودمان برای رفع تشنگی استفاده کنیم. از نایلونی که کارت شناسایی‌مان داخل آن بود استفاده کردیم. چندشمان می‌شد اما مجبور بودیم. مؤثر افتاد و یک مقدار انرژی گرفتیم.
احسان فتاحی
۰
مدفوعمان تغییر کرده بود. رنگ مدفوعمان سبز شده بود و شکل آن نیز تغییر کرده بود؛ شبیه مدفوع حیوانات شده بود. مانند پشکل گوسفند؛ دانه‌دانه ولی چسبیده به هم. علت آن‌هم استفاده از گیاهان بود.
فکه (بهرام درخشان)
۰
هم‌زمان با باز شدن مدارس اسلحه‌ام را تحویل دادم و کلاس دوم دبیرستان را آغاز کردم. آن سال هماهنگ با نقاط دیگر کشور، گروه‌های سیاسی قصرشیرین هم فعالیت می‌کردند. تمام گروه‌ها بودند. گروه‌های سیاسی کل کشور مانند چریک‌های فدایی، مجاهدین خلق، گروه پیکار و گروه‌های کُرد که کمتر فعالیت می‌کردند. البته کتاب و اعلامیه داشتند اما مثل خود کردستان نبود. گروه‌های کومله، دمکرات، رستگاری و حزب توده. اوایل همه چیز مسالمت‌آمیز بود و درگیری کمتر بود. گروه‌هایی هم بودند که قبل از انقلاب هم فعالیت می‌کردند و بعد از انقلاب هم به فعالیتشان ادامه دادند اما این بار علیه جمهوری اسلامی. در قصر‌شیرین مشکل خاصی تا قبل از شروع جنگ به وجود نیامد. بعد از جنگ هم قصر‌شیرین توسط عراق تصرف شد و دیگر کسی در قصر نماند.
اکبر
۰
مشکل اصلی ما در‌حقیقت از طرف عراق بود؛ نه به صورت دولتی و رسمی، بلکه غیر رسمی؛ ساواکی‌ها، گروه‌های سلطنت‌طلب و مهاجم‌های اطراف به عراق پناهنده شده بودند و مسلح بودند. هرازگاهی می‌آمدند جاده‌ها را می‌بستند و حمله می‌کردند. بعضی اوقات آرپی‌جی‌هفت و خمپاره می‌زدند. این فعالیت‌ها ادامه داشت تا زمان رسمی شدن حملۀ عراق به ایران. البته چند روز قبل از آن، عراق حملۀ خودش را آغاز کرده بود. روز ۲۵ شهریور تمام تانک‌های عراقی را می‌شد لب مرز دید. آن‌قدر نیرو گذاشته بودند که کل مرز با تانک بسته شده بود اما از طرف ما هیچ نیرویی نبود. نیروهای ارتش و سپاه هم کاری از دستشان بر‌نمی‌آمد.
اکبر
۰
یک بار که عراقی‌ها با هواپیما حمله کردند، نیروهای سپاه خواستند با یک نوع موشک، هواپیمای عراقی را بزنند. بعد از اینکه موشک شلیک شد، موشک برگشت و به آشپزخانۀ سپاه اصابت کرد. می‌گفتند این موشک از نوعی است که دنبال حرارت می‌رود و سمتی که موشک شلیک شده بود، آشپزخانه بود و آشپزخانه به خاطر اجاق‌گازها حرارت زیادی داشت. با این حادثه قسمتی از ساختمان سپاه از بین رفت. به‌هرحال آن موقع ما با فنون جنگی ناآشنا بودیم. حتی موقع حمله عراق هیچ کاری از دست ما برنمی‌آمد. از نظر اطلاعاتی هم ما تا لحظۀ اسارت نفهمیدیم که عراق قصر‌شیرین را از جای دیگری محاصره کرده است. ما همیشه رو‌به‌رو را نگاه می‌کردیم و فکر می‌کردیم عراق فقط از مقابل حمله می‌کند. در‌حالی‌که عراق از دو طرف شهر را محاصره کرده بود و نیروهایش تا سر پل ذهاب هم رسیده بود.
اکبر
۰
در آن مدت قصر‌شیرین به‌راحتی بمباران می‌شد‌ حتی خانه‌ها. هیچ‌گونه دفاعی هم از طرف ارتش صورت نمی‌گرفت. ظهر یک بمب از طرف ارتش ایران زده می‌شد و عصر بمب دیگری از طرف عراقی‌ها. بمباران مردم را خسته و عصبی کرده بود. کسی هم جرئت نمی‌کرد از شهر بیرون برود. فرمانداری قصر‌شیرین اعلام کرده بود که کسی حق خارج شدن از شهر را ندارد. اگر کسی می‌خواست اسباب منزلش را از قصرشیرین ببرد بیرون، اموالش مصادره می‌شد. برای همین کسی جرئت نمی‌کرد از شهر خارج بشود. مجبور بودیم بمباران را تحمل کنیم.
اکبر
۰
لب مرز هم نگهبانی می‌دادیم اما کار خاصی از دستمان بر‌نمی‌آمد. فقط یک موتور داشتیم که برای رفتن به لب مرز از آن استفاده می‌کردیم. از قصر‌شیرین تا لب مرز فاصلۀ زیادی نیست؛ چهار یا پنج کلیومتر. با چشم هم می‌شود مرز را دید. مدت سه روز می‌رفتیم لب مرز. چند ساعت در خط می‌ماندیم و دوباره برمی‌گشتیم. در این مدت نیروهای عراقی و تانک‌هایشان هیچ تحرکی نداشتند و در مناطق دیگر فعالیت می‌کردند. تا روز سوم فکر می‌کردیم آن‌ها در هیچ‌جا تحرک ندارند و قصر‌شیرین سقوط نمی‌کند و از لحاظ قدرت نظامی هم ایران وضعیت خوبی دارد. می‌گفتیم اگر حرکتی بکنند، می‌زنیمشان.
اکبر
۰
در همان خانه‌ای که در آن نگهبانی می‌دادیم و راکت خورده بود کنار آن، یک شب ما رادیو لندن را گرفتیم و شنیدیم که گویندۀ خبر می‌گوید: «قصر‌شیرین به محاصره کامل نیروهای عراقی درآمده است.» ما زدیم زیر خنده و باورمان نشد. چون در شهر نه از تیراندازی خبری بود و نه از درگیری مستقیم. اما این خبر واقعیت داشت و نیروهای عراقی از چند کیلومتر بالاتر، نزدیک سر پل ذهاب، قصر‌شیرین را کاملاً محاصره کرده بودند و گروهی نیز جادۀ قصر‌شیرین به گیلان غرب را بسته بودند. مسئولان، اطلاعاتی به مردم نمی‌دادند. در‌حالی‌که حق طبیعی مردم بود که از مسائل آگاه شوند تا بتوانند به فکر چاره‌ای باشند.
اکبر
۰
در مدتی که آنجا بودیم افسران عراقی از ما سؤال می‌کردند: «أینَ تهران؟» یعنی «تهران کجاست؟» آدرس تهران را از ما می‌گرفتند. فکر می‌کردند می‌شود با انگشت تهران را نشان داد. بچه‌ها هم می‌خندیدند. یک عده با مسخره‌بازی می‌گفتند: «این کوه را که رد کنید، می‌رسید به تهران.» چند ساعتی آنجا ماندیم. در این فاصله عراقی‌ها چند ماشین دیگر گرفتند؛ یک کامیون، چندین سواری و یک مینی‌بوس. در یکی از مینی‌بوس‌ها تعدادی زن هم بودند ولی آن‌ها را پایین نیاوردند. اول به ما گفتند که همۀ کسانی را که لباس‌شخصی دارند، آزاد می‌کنند اما بعد تصمیمشان عوض شد و گفتند باید شما را هم ببریم عراق. سوار ماشینمان کردند؛ همان آمبولانس.
اکبر
۰
کسانی را که در بازجویی اول، چیزی گفته بودند برای بار دوم و سوم هم بردند بازجویی. عده‌ای را مثل زن‌ها، بچه‌ها و پیرمردهای بدحال همان روزها آزاد کردند.
اکبر
۰
عراقی‌ها در زندان خرید و فروش راه انداخته بودند. ساعت بچه‌ها را به قیمت یک یا دو دینار می‌خریدند و در مقابل آن سیگار می‌دادند. معمولاً ساعت‌های «سی‌تی‌زن» می‌خریدند و در برابرش پول یا سیگار می‌دادند. بیشتر، بچه‌های سیگاری این کار را برای تهیۀ سیگار می‌کردند.
اکبر
۰
شب‌ها که می‌خوابیدیم، چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. کم‌کم هوا سرد شد و عراقی‌ها چند پتوی بسیار کهنه برایمان آوردند. مشخص بود پتوها را از طویله اسب‌ها آورده‌اند؛ سوراخ‌سوراخ و پاره. روی پتوها پِهِن اسب و الاغ چسبیده بود. با همان مقدار آب سردی که داشتیم پتوها را شستیم و تقسیم کردیم. به هر پنج شش نفر یک پتو رسید. زیرانداز هم نداشتیم. اتاق جای خالی نداشت. به‌صورت کتابی کنار هم می‌خوابیدیم و یک پتو را پنج شش نفر روی هم می‌انداختیم.
اکبر
۰
اما تا قبل از این، نیروهای آنجا «جیش‌الشعبی» نام داشتند. فرمانده مشخصی نداشتند. هر‌کدام که می‌خواستند، می‌توانستند ما را بزنند و یا اذیت کنند.
اکبر
۰
تقریباً بیست روز بعد از اینکه به اردوگاه آمدیم، صلیب سرخی‌ها آمدند و اسامی ما را یادداشت کردند و به هرکداممان یک نامه دادند که بتوانیم به ایران بفرستیم. صلیب سرخی‌ها اکثراً سوئیسی بودند. معمولاً یک یا دو نفر خانم و چهار پنج نفر مرد بودند. هرکدامشان تعدادی چمدان همراه خود داشتند. اسرای قبلی با ایران و خانواده‌هایشان مکاتبه داشتند و جواب نامه‌هایشان می‌آمد.
اکبر
۰
متأسفانه‌ نامه‌های اولیه‌ای را که به این صورت فرستادیم ایران، هلال‌احمر کرمانشاه به دست خانواده‌ها نرسانده بود. شاید نامه‌رسان نداشتند تا نامه‌ها را تحویل خانواده‌ها بدهد!
اکبر
۰