«میذارین برم؟ خواهش میکنم. قسم میخورم به هیچکس چیزی نگم.»
گریه میکرد. صورتش غرق خون و اشک شده بود. قاسم گفت: «یه شرط داره.»
زن گفت: «چه شرطی؟ هر چی بگین قبول میکنم. هر چی که بگین.»
قاسم گفت: «هر چی بگم؟»
زن گفت: «هر چی بگین.»
دستش را کشید دور دهانش که خون از آن بیرون زده بود. قاسم گفت: «شرطش اینه که دستت مال من باشه.»