به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام لحظههای زندگی است. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را میشناسم که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد؛ یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند، بعد تمام میشود. دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگفکر بدبخت حسود فقیر. خوب، من حرفهای این آدمها را قبول ندارم.
فروغ، با گفتن اینکه کسانی هستند که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد، دقیقاً و صریحاً میگوید من آنم که رفتار روزانهام به شعرم ربط دارد. باز، در مصاحبهای با مجلهٔ سیاه و سفید در سال ۱۳۴۵ میگوید:
مدتها زحمت کشیدم که او [شعر] را در خودم نفوذ بدهم، با او درآمیزم و با هم درآمیخته شویم.