یک روز دست زن خوشگلی را گرفت و او را به خانهٔ من آورد. گفت میخواهد او را بگیرد و وادارم کند کنارشان زندگی کنم، چون این حقش است و من فقط یکی از چهار زنش هستم. همان شب زنگ زدم به پلیس. آمدند بیرونشان کردند. اگر در کشور او بودیم، پلیس آنجا چنین کاری نمیکرد. من نمیتوانم زیر بار چنین خفتی بروم. ناچار هم نیستم