پیر شدهام
چون پرچم آوارهٔ کشورم
بیاعتبار
چون پاسپورتی که در کمدم پنهان شده
تمام عمر گریختهام
از دست سایهیی که مرا به تاریکی میکشاند
و با انگشتانش رگهایم را میخراشید
تنها بهانهام جستوخیز ماهی کوچکی بود
که آوازهای کودکیام را زمزمه میکرد
امشب اما دانستم
سایهیی که از او میگریختم
و تمام عمر به دنبالش بودم
همین ماهی کوچکی است که در سینهام خانه دارد.