«تمام عکسها خونهٔ خودته. هم عکسها، هم بعضی از آدمهای توی عکسها، هنوز موندهن تو همون خونه… اونقدر موندن که استخونهاشون هم پوسید.»
دیگر حوصلهٔ رمزگشایی حرفهایش را نداشتم. تهماندهٔ فنجان قهوه را خالی کردم روی فرش و تقریباً سرش داد زدم، «پرسیدم کجای خونه!»
ثریا دوباره فنجان را گذاشت توی سینی و رفت توی آشپزخانه. از همان جا داد زد، «عکسها پشت یه دیوار گچیان… آدمه هم زیر یه درخت پرتقال.»