لحظههایی که قوارۀ ۱۹۰ سانتیاش گُر میگرفت،
چرا که نمیتوانست بفهمد چه چیزی از درون به او حمله میکند.
مادرم، ماهی بدبخت،
که دلش میخواست خوشحال باشد
حداقل دو سه بار در هفته کتک میخورد
به من هم میگفت خوشحال باشم
-«لبخند بزن هنری! چرا هیچ وقت لبخند نمیزنی؟»
و بعد خودش لبخند میزد که من هم یاد بگیرم، و این
غمگینترین لبخندی بود که دیدهام.