اما وقتی به خودم در بیستسالگی نگاه میکنم، تنهایی و تنها بودن را میبینم. دختری کنارم نبود که به قلب و روحم گرما ببخشد و دوستی نداشتم که بتوانم با او احساس راحتا کنم؛ نه برنامهای برای کارهای روزمرهام و نه بینشی برای آیندهام. اکثراً توی خودم بودم. گاهی یک هفته را بدون حرف زدن با دیگران میگذراندم. این مدل زندگی یک سال ادامه داشت. سال طول و درازی بود. این مدت، زمستانی سرد بود که پشت سر گذاشتم و پیشرفتی ارزشمند در درونم بر جای گذاشت، البته خیلی مطمئن نیستم. آن زمان من هم هر شب از پنجرهی کشتی به ماه یخزده خیره میشدم؛ ماه شفاف، به ضخامت هشت اینچ. ولی من آن ماه را تنها تماشا میکردم و قادر به تقسیم کردن زیبایی آن با کس دیگری نبودم.
«دیروز
دو روز قبل از فرداست
و یک روز بعد از دو روز قبل است. »