کمی آن طرفتر روی یکی از نیمکتها دختری با کولهپشتی آبی و روپوش مدرسه نشسته بود. بیقرار میزد و نگاهش مثل گنجشک مدام از این طرف به آن طرف میپرید. سیگار را زیر پا خاموش کردم. با انگشت اشاره طرهٔ مویی را از زیر مقنعهاش بیرون کشید و دور انگشتش فر داد. بلند شدم. به ساعت نگاه کردم و گفتم «چشمهات اذیتت نمیکنه؟»
آدامسش را باد کرد. گفتم «پدر من رو که درآورده.»