جملات زیبا از متن کتاب پارک شهر | طاقچه
تصویر جلد کتاب پارک شهر
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب پارک شهر

نوع کتاب
۲.۴ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
هانیه سلطان‌پور
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohadese
۸
آدم است دیگر، بعضی‌ها را همین‌جوری بی‌دلیل دوست دارد و از بعضی‌ها همین‌جوری بی‌دلیل خوشش نمی‌آید؛ منتها دوست داشتن بی‌دلیل‌تر از دوست نداشتن است.
Amir_13
۲
زن‌ها این‌طوری‌اند دیگر؛ خدا در وجود زشت‌ترین‌شان هم یک چیزی گذاشته که پدر ما مردها را دربیاورند. شاید خدا هم مثل من عاشق زن‌ها بوده.
Mohadese
۱
برای کشتن کسی لازم نیست که حتماً ماشه را چکاند یا یک چاقو تا دسته تو قلبش فروکرد؛ کافی است روحش را با تحقیر به لجن کشید و کشت. کُشتهٔ واقعی چنین آدمی است.
Mohadese
۱
این چه زنجیری بود به دست‌وپای من که هیچ‌وقت نمی‌توانستم کاری را بکنم که دلم می‌خواهد.
باران
۱
«غصه نخور کرگدن، تو هم یه روز می‌پری.»
Amir_13
۱
مردها خوب دروغ می‌گویند، مخصوصاً به زن‌ها. دنیا برای آن‌که زیبا باشد به دروغ مردها نیاز دارد، حتی بیش از زن‌ها.
Amir_13
۱
آدم هیچ‌وقت زن‌ها را نمی‌شناسد از بس پیچیده‌اند. درحالی‌که تو چشم‌های آدم نگاه می‌کنند و مجیز می‌گویند توی رؤیا با کس دیگری لاس می‌زنند.
باران
۰
اما این حرف‌ها را که نمی‌شود گفت. خیلی حرف‌هاست که نمی‌شود گفت و آدم فقط می‌تواند به طرف نگاه کند و این حرف‌ها را با خودش به رخت‌خواب ببرد.
باران
۰
نشستم آن‌جا. گوشهٔ پرده را کنار زدم و به جای خالی خودم پای درخت توتِ تو پیاده‌رو نگاه کردم و خوشحال شدم از این‌که حالا پشت پنجرهٔ این خانه‌ام.
باران
۰
پدرم چیزی تو مایه‌های خدایی بود که یادش رفته باید کنار جهنم بهشتی هم بسازد.
باران
۰
مرگ تنها زنی بود که هر لحظه به من بوسه می‌داد.
باران
۰
دلم کسی را می‌خواست که سرم را در آغوش بگیرد و انگشت‌هاش لای موهام برقصد.
باران
۰
شاید یک ساعت همین‌طور به دریا نگاه کردم بی‌آن‌که حتی فکری، یادی مرا به خودش مشغول کند و بعد برگشتم خانه.
Amir_13
۰
کمی آن طرف‌تر روی یکی از نیمکت‌ها دختری با کوله‌پشتی آبی و روپوش مدرسه نشسته بود. بی‌قرار می‌زد و نگاهش مثل گنجشک مدام از این طرف به آن طرف می‌پرید. سیگار را زیر پا خاموش کردم. با انگشت اشاره طرهٔ مویی را از زیر مقنعه‌اش بیرون کشید و دور انگشتش فر داد. بلند شدم. به ساعت نگاه کردم و گفتم «چشم‌هات اذیتت نمی‌کنه؟» آدامسش را باد کرد. گفتم «پدر من رو که درآورده.»
Amir_13
۰
مردها زمانی می‌توانند به زن‌ها بگویند عاشق‌شان هستند که با آن‌ها مقدمه‌ای در زندگی‌شان ساخته باشند. سه چهارباری با هم هویج‌بستنی خورده باشند و سه چهارباری با هم رفته باشند دربند و بعد یک روز وقتی روی یکی از نیمکت‌های پارک لاله نشسته‌اند به طرف بگوید عاشقت شده‌ام.