روزبهروز بیشتر حس میکرد که زمان چه زود میگذرد و امیدِ تحققِ رؤیاهایش از دست میرود. این عطشِ دویدن به دنبال تجربهها بود که باعث میشد آدم وجود خود را ــ به عنوان موجودی منحصربهفرد ــ دوباره حس کند؛ مثل دوران کودکی که گرسنه است یا از سرما میلرزد، تا سرحد بیحسی، و یا بوهایی که در پاییز به مشامش میرسد، وقتی برگ درختان را آتش میزنند. از آن زمان به بعد، اشیا رنگوبوشان را از دست میدهند. آدم باید به خود تکانی بدهد تا آنها را از نو ببیند و بو کند.