پسر: راستی، ببینم، پاپا! از سربازها هم میپرسند که میخواند جنگ بشه یا نه؟
پدر: نه! از سربازها نمیپرسند، تا اعلام جنگ بشه، مجبورند برند جنگ و بجنگند، البته داوطلبها مجبور نیستند.
پسر: داوطلبها هم مجبور هستند برند جنگ؟
پدر: نه داوطلب مجبور نیست بره جنگ، اما خُب اگه داوطلب شد و رفت جنگ، مجبوره بجنگه.
پسر: داوطلبها هم، تو جنگ تیر باید بندازند؟
پدر: خُب، بله، اگه رفت جنگ باید تیر بندازه، یعنی مجبوره که تیر بندازه، خُب، جنگیدن یعنی همین تیر انداختن دیگه.
پسر: پس بالاخره اونم مجبوره!
پدر: بله، داوطلبانه مجبوره!