هوگو: آدمهای بدی نیستند. هان؟
ژسیکا: خوشمزهاند.
هوگو: و میبینی چه هیکلی دارند؟
ژسیکا: مثل جرز! آهاه! بهزودی سهتایی رفیق خواهید شد. شوهرم آدمکشها را خیلی دوست دارد. خیلی دلش میخواست اینکاره بشود.
سلیک: بهش نمیآد. برای میرزابنویسی خلق شده.
هوگو: بس است. با هم راه میآییم. من مغز خواهم بود، ژسیکا چشم و شما دوتا عضلات. دست بزن به بازوهاش، ژسیکا! (خودش دست میزند.) مثل آهن است. دست بزن!