آیا خدا در پس این ستارگان زندگی میکرد؟ آیا فلاکت یک انسان را میدید و دم برنمیآورد؟ پشت این پهنهٔ کبود یخین چه خبر بود؟ آیا ستمگر خودکامهای بر اورنگ شهریاری نشسته بود و بر جهان حکم میراند و بیدادگریاش بسان آسمانش بینهایت بود؟
چرا ناگهان با غضب خود مجازاتمان میکند؟ ما که هیچ خطایی نکردهایم و حتی در سر خویش هم خیال گناه نداشتهایم.
برعکس، ما همواره پرهیزگار و مطیع او بودهایم، هرچند که اصلا او را نمیشناختهایم. آری، لبان ما هر روز و هر ساعت به ستایش او نجنبیدهاند، اما ما خود همواره راضی به رضای او زیستهایم، با قلبی عاری از حرمتشکنیهای بیشرمانه، همچون حلقهای کوچک و سربهزیر در زنجیرهٔ نظام جهان، جهانی که او خود آن را آفریده است. آیا بهانهای به دست او دادهایم تا اینچنین از ما انتقام بگیرد و تمام جهان را چنان زیرورو کند که هرآنچه پیشتر به چشممان نیک مینمود ناگهان بد شود؟ نکند او از گناهی پنهان در باطن ما خبر داشت که ما خود از آن آگاه نبودهایم؟