
از جلسۀ تحریریه بغض گلویم را برداشتم و یکراست آمدم اینجا. یک قفل کتابی به درِ شیشهای سالن دو خورده است. چند قدمی جلو میروم و از پشت شیشه به داخل سالن سرک میکشم. در پنجرۀ داخل سالن انعکاس خودم را میبینم؛ یک مرد با پیراهن آستینکوتاه سبز که دستانش را دور صورتش حلقه کرده و بهدنبال چیزی میگردد. روی دیوارهای آجری سالن، تابلوی کلاس ۲۲۲ را پیدا میکنم. راستش من همیشه دوست داشتم به چشم دکتر بیایم. ترمهای اول که تازه گرایش تحصیلیمان مشخص شد، خواهش کردیم حالا که در دانشگاه چند ترم است دیگر درس برنمیدارید لااقل راهنمایمان باشید. جلسهمان ساعت هفت صبح در اتاق ۲۲۲ برگزار میشد.
اتاق ۲۲۲ یکی از کلاسهای قدیمی دانشگاه بود که بعد از ساختهشدن سالن جدید، شده بود اتاق کار دکتر. دور میز ششضلعی وسط اتاق، روی صندلیهای بیشیلهپیلهای که دستۀ فلزیشان تا زمین پیچ میخورد و میشد پایۀ صندلی نشستیم. در تمام جلسه کنجکاو بودم که ببینم پشت پارتیشنهایی که دورتادور سکوی قدیمی کلاس را بستهاند چیست. موقع خداحافظی تا استاد مشغول دستدادن و بدرقۀ بچهها بود، یواشکی رفتم و …