
جلد کتاب سبز روشن بود، تازگیها میگویند سبز پاستیلی. رویش با فونت سرخی نوشته بود: «داستانهای شاهنامه». تصاویر داخل کتاب برخلاف همهٔ کتابهایی که تا آن روز برایم خریده بود پر از رنگ نبود. من عادت داشتم به نقاشی دخترکان اروپایی با چشمهای آبی درشت و موهای طلایی که آن سالها همهٔ کتابهای کودک را پر کرده بودند و راستیراستی منِ هفتساله هانس کریستین اندرسن را خیلی خوب شناخته بودم بس که کتابهایی با داستانهای او چاپ میشد و برادرم همه را برایم میخرید. هر کتابی که میخواندم قهرمانهایش مهمان خانهٔ ما میشدند. مثلاً جک، لوبیای سحرآمیزش را در حیاط خانهٔ ما کاشته بود. هایدی و کلارا در زیرزمین خانهٔ ما با من بازی میکردند و آن شرلی شبها با من دربارهٔ گرین گیبلز حرف میزد و قرار بود یک روز با لانگ جان سیلور به دریانوردی بروم و… اما این یکی فرق داشت.
از دختران موبور و پسران خوشخنده و …