
تابستان داغی بود، گویی آتش از آسمان میبارید. توی صف شیر ایستاده بودم، منتظر آمدن کامیون شیر. من از سحر نخوابیده بودم. مامانم گفته بود: «بخوابی، صبح خواب میمونی؛ برو تو صف، شیر بگیر، بعد که اومدی تا افطار بخواب.»
با خودم گفتم: «تاااا افطار بخوابم؟ من که خوابم نمیبره. میخوام برم به دخترخاله و دوستام بگم که روزهم.»
چقدر صف شیر طولانی بود. همهٔ زنها دوتا دوتا با هم حرف میزدند. خانم چادر گلگلی گفت: «خواهر، من شیر بگیرم برای افطار، شیر برنج بگذارم.»
خانم چادر مشکی که یک چشمش پیدا نبود و صورتش را با چادر کیپ گرفته بود، گفت: «من هم سوپ شیر میخوام درست کنم.»
حاجخانمی گفت: «حاجآقا و بچهها افطار شیر تلیت دوست دارند…»
من هم دهان باز کردم و گفتم: «من برای داداش کوچکم که شیرخواره، شیر میخرم. آخه مامانم حاملهست، داداشم دیگر نباید شیر مامانم را بخورد. من هم با …