جالب بود. گاهی استایکس جوری اشتیاق داشت که انگار معامله همهچیزش بود. اما گاهی اوقات کاملاً میزد به در بیخیالی و با خودش فکر میکرد بالاخره یکچیزی میشود. همینقدر راحت. همینقدر سرخوش. راحت میشد با این آرامش استایکس همراه شد. راحت میشد طعم ناراضی بودن از زندگی را فراموش کرد. طعم عادی بودن را.