جملات زیبا از متن کتاب مردن آسان تر از دوست داشتن است | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردن آسان تر از دوست داشتن استsubscriptionAvailable

کتاب مردن آسان تر از دوست داشتن است

۳.۷(از ۱۱ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر نو

قیمت:

۴۶۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

راغب‌بیک در آن روزها یاد می‌گرفت که از دست دادن زن خیالی تلخ‌تر از از دست دادن یک زن واقعی است
niloufar.dh
۷
-این جنگ فقط در جبهه اتفاق نمی‌افتد، به همه جای زندگی سرایت می‌کند، روح همه را اسیر خودش می‌کند. همه از جنگ حرف می‌زنند، همه می‌خواهند دشمن را شکست بدهند، مرگ آدم‌هایی را می‌خواهیم که آنها را نه می‌شناسیم، نه دیده‌ایم‌شان... دیگر از ادبیات، هنر، موسیقی حرف نمی‌زنیم، اگر این جنگ اتفاق نمی‌افتاد، الآن موسیو لوزان برایمان از آخرین کتاب‌هایی که تو پاریس منتشر شده بود تعریف می‌کردند. دربارهٔ نویسنده‌ها حرف می‌زدیم، با غیبت‌های کوچک محافل ادبی سرگرم می‌شدیم، از آخرین نمایش‌ها می‌گفتیم... گاهی احساس می‌کنم روح‌مان دارد خشک می‌شود، جنگ فقط نمی‌کشد، آدم‌ها را مثل درخت‌ها می‌خشکاند. جنگ، پاییز آدم‌هاست... فصلی که قبل از مرگ می‌خشکند، شروع می‌کنند به خشک شدن.
niloufar.dh
۶
-راغب‌بیک، بنده را باید با خطا و نقصش دوست بدارید. اگر از من بپرسید می‌گویم عشق رضامندی از نقص است. آنچه انسان در حق خودش احساس می‌کند عشق است، و آنچه در برابر نقصش نشان می‌دهد عدم تحمل. اگر پروردگار من همهٔ این انسان‌های مخلوق خود را با خطا و گناه و نقصشان دوست می‌دارد، ما هم باید این قدرت را نشان بدهیم که یک بنده را با تمام ضعف‌هایش دوست بداریم.
soha
۵
یک روح ناامید، هرگاه باور کند که خوشبختی‌اش را گم کرده است و هرگز پیدایش نخواهد کرد، همه‌جا را دنبال آن می‌گردد، از نظر او این احتمال وجود دارد که هر چیزی وسیلهٔ تسلی و هر چیزی منبع امید باشد. این جستجوی مأیوسانهٔ آن انسان‌ها که سعی می‌کنند از دیگران پنهانش کنند، و تلاش آن کسی که با ولع دردناکِ گرسنه‌ها احتمال سیری را حتی در خرده‌های یک امید، که شاید چندان توجهی برنینگیزد، جستجو می‌کند، جزو بزرگ‌ترین بدبختی‌هایی است که آدم ممکن است با آن روبرو شود؛
niloufar.dh
۴
به‌نظرم فکر به گذشته و کنجکاوی در مورد آن، مثل درآوردن یک شمشیر از غلافش است، هرکسی که شمشیر را به دست بگیرد، بی‌بروبرگرد وارد یک جنگ می‌شود و مسلماً یک نفر زخمی می‌شود...
amirmahboub53
۴
گاهی پشیمان می‌شدم، صمیمی‌تر بخواهم بگویم همیشه از کارهایم پشیمان می‌شدم اما این را هم فهمیدم که آن حماقتی را که امروز به‌نظرم خطای بزرگی می‌آید با وجود همهٔ آن چیزها باز هم انجام می‌دادم، هربار همان نتیجه را تجربه می‌کردم، من این‌طوری‌ام، خدا لعنتم کند که این‌طوری‌ام اما این‌طوری‌ام دیگر.»
niloufar.dh
۳
«ثروت محافظ است. پول، به این درد می‌خورد که با آن آزادی خودت را بخری، از من بپرسی می‌گویم غیر از این به هیچ دردی نمی‌خورد.»
niloufar.dh
۳
«شاید هم خودم خوشبختی را نخواستم. آزادی، ناآرام و مبهم است، به آدم احساس امنیت نمی‌دهد، در را برای هر نوع خطر باز می‌گذارد، آره این‌طور است، ولی برای خوشبختی لازم است بعضی درها را بست، من هرگز نتوانستم درها را ببندم، گمانم من نسبت به آزادی وابستگی بیمارگونه‌ای دارم، شیفتهٔ آن ابهام و خطرم... برای همین، نتوانستم به خوشبختی دست پیدا کنم؛ نه، کاملاً هم این‌طور نیست، گاهی توانستم به آن دست پیدا کنم، با راغب خوشبخت بودم، درهایم را بسته بودم، اما او از من خواست همهٔ درهایم را ببندم. اصلاً متوجه نبودم که این کار برایم غیرممکن است... با وجود این، خوشبختی را هم دوست داشتم، حتی گاهی شاید بیشتر از آزادی‌ام... اما هرگز نتوانستم دست کشیدن از آزادی‌ام را هضم کنم... تمام سرنوشتم را همین تناقض، همین غرابت ذاتی‌ام تعیین کرد... هر کس دیوانگی‌هایی دارد، مال من هم این است، باور به اینکه آزادی و خوشبختی نمی‌توانند با هم جمع بشوند.»
niloufar.dh
۳
«هروقت نتوانستی خیال‌بافی کنی بدان که پیر شده‌ای. بزرگ‌ترین نشانهٔ جوانی داشتنِ قابلیت خیال‌بافی است، مادام که می‌توانی خیال‌بافی کنی و همچو قدرتی داری از پیری نترس... اما پیری... پیری یعنی نداشتنِ قدرت خیال‌بافی، با هر خیالی که تمام می‌شود و از بین می‌رود و دور می‌شود به مرگ نزدیک‌تر می‌شوی، به‌محض تمام شدن خیال‌ها می‌میری. وقتی به‌رغم تمام شدن خیال‌ها هنوز نفس می‌کشی به این می‌گویند پیری، وقتی آن نفس هم تمام می‌شود دفن‌ات می‌کنند.»
niloufar.dh
۳
چرا یک فرد نامه‌ای را که نمی‌خواهد تا پایان عمرش بخواند، یک عمر نزد خود نگه می‌دارد؟
کوکا کوالا
۳
«نتوانستم آزادی و خوشبختی را کنار هم بگذارم. آزادی‌ای که خوشبختی نیاورد به چه درد می‌خورد؟ سؤال همین‌قدر ساده است اما فقط آدم‌های احمق‌اند که تصور می‌کنند این سؤال ساده جواب ساده‌ای دارد. نمی‌فهمند که گاهی پیدا کردن جواب یک سؤالِ ساده غیرممکن است. آره، وقتی خوشبختی نباشد آزادی هم بی‌معنی است، ولی این سؤال هم هست که آیا خوشبختی‌ای که آزادی‌ات را نابود کند به درد می‌خورد؟»
niloufar.dh
۲
«سرنوشت، گاهی انسان‌هایی را که بناست بذرهایش را به خاک بپاشند با وسواسی تمسخرآمیز انتخاب می‌کند. تو را وادار می‌کند کاری را که باعث نابودی خودت خواهد شد با خوشحالی انجام بدهی، بی‌آن‌که ذره‌ای آن را احساس کنی.»
fateme Hoseini
۱
این امید را داشت که روزی جایی یک عشق و یک سعادت مطلق را خواهد یافت و برای به‌دست آوردن و حفظ آن تقریباً با یک مقاومت غریزی تلاش می‌کرد.
کاربر ۴۵۳۴۹۷۱
۱
جنگ فقط نمی‌کشد، آدم‌ها را مثل درخت‌ها می‌خشکاند. جنگ، پاییز آدم‌هاست...
amirmahboub53
۱
آیا ممکن است چیزی که مفهومی از بخت و اقبال داشته باشد قمار نباشد؟ یعنی بخت و اقبال تو زندگی نقش مهمی بازی نمی‌کند؟ خوب، این چه فرقی با قمار دارد؟... تو مختاری با ورق‌ها مطابق میلت بازی کنی اما نمی‌دانی چه ورق‌هایی خواهد آمد، مگر توی زندگی هم این‌طور نیست؟ در مورد نحوهٔ بروز و ظهور بخت و اقبال هیچ تصوری نداری... چیزی که آدم‌ها بهش می‌گویند زندگی، درواقع قماری است که با ورق‌های پخش شده توسط طالع بازی می‌شود.
amirmahboub53
۱
به او گفته بود: «از آدم‌ها نباید انتظار زیادی داشت. بنده ناقص خلق می‌شود راغب‌بیک.» -اگر همه‌مان اینقدر ناقص خلق شده‌ایم، در این صورت این میل و اشتیاق فراوان را از کجا آورده‌ایم حضرت شیخ؟
soha
۰
«زندگی و آدم‌ها همیشه چیزی کم دارند. نه قدرت این را دارم که آن نقص را کامل کنم، نه آن شیفتگی‌ای را که راضی‌ام کند تا زندگی و انسان‌ها را با همان نقص‌شان بپذیرم.»
niloufar.dh
۰
-من دیگر هیچ اعتمادی ندارم. گاهی به‌نظرم می‌آید این کشور نفرین شده، محکوم به درد و رنج و استبداد شده. علتش چیست، نمی‌دانم، کسی را هم ندیدم که بداند اما این‌طور... در این کشور دزدی و قلدری به این راحتی ریشه‌کن نمی‌شود. -اینقدر ناامید نباشید عزیزم... امیدمان را هم از دست بدهیم دیگر چه می‌ماند؟ حکمت‌بیک غمگینانه سرش را تکان داد: -هیچ‌چیز نمی‌ماند راسم‌بیک، هیچ‌چیز نمی‌ماند. درواقع چیزی هم نمانده... جوانی‌ام را به پای یک خیال تلف کردم... گفتنِ این، فکر کردن به این خیلی سخت است اما حقیقت است. حقیقتِ این خاک است، معلوم نیست چند نسل قرار است این‌طور تباه بشود...
niloufar.dh
۰
برای آدم‌هایی مثل ما که با خیال‌های خودشان زخمی شده‌اند، دوستان قدیمی بهترین دوا هستند.
niloufar.dh
۰
«نه، من هرگز نگفتم که اینها تقصیر یک آدم دیگر است، کسی را متهم نکردم، مسبب آن چیزهایی که سرم آمد خودم بودم، این را همیشه می‌دانستم. من به آزادی‌های اندکم علاقه داشتم، درواقع، درمقایسه با رنج‌هایی که بردم خیلی بی‌معنی به‌نظر می‌آید اما من می‌توانم شب بلند شوم بگویم حمام را روشن کنند و حمام کنم یا می‌توانم یک روز صبح زود بلند شوم بروم در ایوب‌سلطان چای بخورم، یعنی اگر راغب‌بیک بود مانعم می‌شد؟ نه، اما سؤال می‌کرد، شاید از اینکه نتوانستم سؤال کردن را تحمل کنم، یعنی فقط به‌خاطر همین مسألهٔ کوچک و بی‌اهمیت از تمام خوشبختی‌ام دست کشیدم...
niloufar.dh
۰
همه‌مان دور یک مرگ جمع شدیم... در زندگی قدرتی وجود دارد که آدم‌ها را از هم جدا می‌کند اما قدرتی وجود ندارد که آنها را دور هم جمع کند... فقط مرگ می‌تواند آدم‌ها را دور هم جمع کند.
fateme Hoseini
۰
«باید اعتراف کرد که ما آن شب همان‌قدر که در مقابل مرگ درماندگی زندگی را احساس کردیم، مقاومت زندگی در برابر مرگ را هم احساس کردیم. آره، احساس‌هایمان بی‌معنی شد اما به بودنش ادامه داد. مرگ، ما و دنیای احساس‌مان را انگار که یک مخدهٔ پشمی را له کند، له کرد، خُرد کرد، بی‌معنی کرد اما همه‌مان، به‌محض کنار رفتن سایهٔ مرگ، فهمیدیم که آنها به حالت قبلی برخواهند گشت.»
fateme Hoseini
۰
در آن روزها یاد می‌گرفت که از دست دادن زن خیالی تلخ‌تر از از دست دادن یک زن واقعی است
کاربر ۳۵۷۹۶۸۲
۰
-راغب‌بیک، کبر و غرور زندگی آدم را زهرآگین می‌کند، قابلیت دوست‌داشتنی را که خدا عطا کرده نابود می‌کند، انسان را به دشمنِ سعادتِ خودش بدل می‌کند. کسی که از غرور دست برندارد فقط نقصان‌ها و خطاها و ضعف‌ها را می‌بیند، لازمهٔ دوست داشتن موجودات فروتنی است. انسان کمی باید بخشاینده باشد...
کاربر ۴۵۳۴۹۷۱
۰
ضعف‌های ذاتی‌ات را هرگز تحقیر نکن دخترم. بشر باید بداند که بزرگ‌ترین امتحان را در درون خودش و در برابر خودش می‌دهد.
کاربر ۴۵۳۴۹۷۱
۰
زنی را که در خیالش خلق کرده بود با چنان عشق قدرتمندی دوست داشت که خود آن زن که سرچشمهٔ خیال او بود در کنار آن خیال درمانده و بی‌فروغ می‌ماند.
amirmahboub53
۰
می‌توانست ببیند که این تصور نظام که مثل هر جوانی خود را تعرض‌ناپذیر و رویین‌تن می‌داند چطور قادر است او را در آغوش خطرات بیندازد، در برابر هر نوع ضربه بی‌دفاع رهایش کند، مجالی برای محافظت از خود نیابد، با برخورد اولین سیلی بزرگ به‌شدت تکان بخورد و به درون بی‌اعتمادی‌ای به بزرگی اعتمادی که در این لحظه داشت بغلتد.
amirmahboub53
۰
«سرنوشت، گاهی انسان‌هایی را که بناست بذرهایش را به خاک بپاشند با وسواسی تمسخرآمیز انتخاب می‌کند. تو را وادار می‌کند کاری را که باعث نابودی خودت خواهد شد با خوشحالی انجام بدهی، بی‌آن‌که ذره‌ای آن را احساس کنی.»
amirmahboub53
۰
آیا این امکان‌پذیر است که آدم هر لحظه مرگ را احساس کند و با دانستن اینکه می‌آید، نزدیک می‌شود و اجتناب‌ناپذیر است زندگی کند؟ مجبوری آن واقعیت را فراموش کنی و در اعماق شعورت دفنش کنی، حقیقتِ مربوط به خودت هم همین‌طور است، احساسش می‌کنی، حتی می‌شناسی‌اش اما هیچ‌کس با آن واقعیت زندگی نمی‌کند... هیچ‌کس نمی‌تواند همهٔ حقایق مربوط به خودش را تحمل کند. مجبوریم خودمان را فراموش کنیم، خودمان را گول بزنیم، خودمان را مثل کسی ببینیم که با ذهن‌مان او را ساخته‌ایم.
amirmahboub53
۰
-این مملکت این‌طوری است. به این آسانی‌ها درست نمی‌شود. پادشاه رفت، چند صباح بعد هم می‌بینی اینها می‌روند، پشت‌سری‌های اینها هم می‌روند اما اینجا بعضی دردها را همین‌طور تجربه می‌کند. اینجا ساکنان بیچاره‌ای دارد که استبداد را فراموش نمی‌کنند. تصور می‌کنند که استبداد جزئی از طبیعت است... زندگی دیگری را نمی‌شناسند.
amirmahboub53
۰