با چند گام بلند سمت اتاق کار آقای کاظمی رفتم و بیهوا در و باز کردم. آقای کاظمی که انتظارم رو نداشت، هول کرد و سریع از پشت میز بلند شد.
-سلام خانوم!... . چیزی شده؟!
دست به سینه شدم.
-این چه وضعه کاره آقای کاظمی؟... شما میدونی این رستوران بعد از چقدر سختی و مشقت دوباره سر پا شده، اون وقت رفتی یه آدمی رو برای آشپزی آوردی که فرق ادویهها رو هم نمیدونه؟؟!
کاظمی با دستپاچگی گفت:
-نه اشتباه میکنید خانوم...
پشت بهش کردم.
-من این حرفها تو گوشم نمیره؛ همین امروز استعفاتون رو بنویسید و برای تسویه به حسابداری برید.
-ولی خانوم...
بی توجه به صداش از راهرو بیرون اومدم. نگاهم به کارکنانی بود که داشتند با کنجکاوی نگاه میکردند.