هیچچیز را بهاندازهٔ گشتهای شبانهام در اورفهآ دوست ندارم؛ شبهای آرام، در گرمای تابستان و زیر آسمانی آبی و پرستاره. دوست دارم در میان کوچهها و خیابانها و از برابر خانههایی که کرکرههای خود را انداختهاند، عبور کنم. ممکن است با شخصی برخورد کنم که برای درمان بیخوابی شبانهٔ خود به پیادهروی آمده است و یا خانوادهای که تصمیم گرفتهاند شب را در کنار هم جمع شوند و از هوا لذت ببرند. مرا که میبینند، با حرکت دست، سلامی دوستانه میدهند. هیچچیز را بهاندازهٔ شبهای زمستانی و بارش برف ناگهانی دوست ندارم. یعنی زمانیکه خیلی سریع، لایهای نازک از برف، زمین را میپوشاند. یعنی همان لحظاتی که من تنها فرد در خیابان هستم و ماشینهای برفروب هنوز کار خود را آغار نکردهاند. همان لحظاتی که دوست دارم از اتومبیل پیاده شوم و با پای پیاده، به گشتزدن ادامه دهم. در این لحظات است که میتوانم صدای برف را که زیر پاهایم له میشود بشنوم و درعینحال، ششهایم را از آن هوای سرد پر کنم.