گاهی که زنگ میزدیم به خانوادهها و خبر اسارت پدر، پسر یا همسری را میدادیم، پابهپای آنها پشت تلفن اشک میریختیم و امید میدادیم به برگشتشان و برای بعضیها قول میدادیم که برمیگردانیمشان! چقدر از رفیقهایمان پای همین قولها جان دادند، بالاخره مرد سرش برود قولش نمیرود! بارها برای برگرداندن اسیری و حتی بهعقبکشاندن جنازهای از مهلکهٔ نفسگیر، مردانی را از دست دادهایم که از تیغ تیز دشمن نمیترسیدند!