«یاکوف، خدایت را فراموش نکن!»
تعمیرکار با عصبانیت گفت «اوست که مرا فراموش کرده. چه به من داده جز خفتوخواری؟ بابت چه باید او را بپرستم؟»
«مثل مرتدها حرف نزن. یک یهودی باایمان بمان یاکوف، خدایت را فراموش نکن.»
«مرتد یک خدا را برای خدایی دیگر رها میکند. من اصلاً خدایی نمیخواهم. ما در دنیایی زندگی میکنیم که زمان به سرعتِ باد میگذرد، اما او روی کوههای جاودانهاش نشسته و به فضا خیره شده. نه ما را میبیند و نه اهمیتی بهمان میدهد. من تکهنانم را امروز میخواهم، نه در بهشت.»