شاید حق با آنها باشد. آنها بزرگاند و من بچهام. فکر میکنند من هیچچیز نمیفهمم. از هیچچیز ناراحت نمیشوم. فکر میکنند تنها کاری که بلدم شیطنت و خرابکاری است. یک روز به آنها ثابت میکنم که سخت اشتباه میکردند. برای این کار باید درس بخوانم. آنقدر درس میخوانم که شاگرد اول کلاس بشوم. حتی باید شاگرد اول مدرسه بشوم. باید به دانشگاه بروم. دهان همهشان باز خواهد ماند. خواهند دید... حالا که هی مدام مسخرهام میکنند و میگویند: «تو به کی رفتی؟» آن روز که برسد همهشان خواهند گفت: «تو به من رفتی! شبیه منی!» همهٔ کسانی که امروز میگویند: «از دستت خسته شدیم!» آن روز برایم اشک میریزند... خواهید دید...