سرور و سالار من؛
به خاطر داری؛ روزی را که کسی پیش تو آمد و گفت میان من و دشمنم منصفانه داوری کن. تو پرسیدی دشمن تو کیست؟ او جواب داد فقر و ناداری... سر پیش انداختی؛ از حیا و شرم، و خادم خویش را گفتی هرچه موجودی داریم بیاور. او رفت و با پنج هزار درهم بازگشت. پول را به او دادی و گفتی هر وقت دشمن تو بنای ناسازگاری گذاشت، باز هم برای دادخواهی نزد من بیا. (۱۲)