اگر روش معلم این باشد که دانشآموز باید از او حساب ببرد، شاگرد به دروغگفتن تشویق میشود و برای توجیه کاری که نکرده است، دروغ میگوید؛ مثلاً دانشآموزی شب خوابیده یا به میهمانی رفته و تکلیفش را انجام نداده است، اگر راست بگوید، معلم این را به حساب پررویی او میگذارد؛ ولی اگر به دروغ بگوید دیشب سرم درد میکرد، او را شاگردی میشناسد که از معلمش حساب برده است!
وقتی اینطور شود و معنی حساببردن این باشد، کار دگرگون میشود. چون وقتی راست بگوید، چوب میخورد و حرف بد میشنود؛ ولی وقتی دروغ بگوید، معاف میشود و شخصیت او از آسیب در امان میماند! این در رابطهٔ پدر و مادری هم صادق است که فرزند را بهدلیل راستگویی، عقوبت میکنند. از اینجا، فرزند یا شاگرد، بین دروغ و در امان ماندن از عقوبت رابطه میبیند و دروغ را بهعنوان سپر بلای شخصیت خود، قبول میکند!