میگویند طلبهای داخل آسیاب شد و دید آسیابان خوابیده است و خر پیوسته سنگ آسیاب را میچرخاند. مدتی نشست تا آسیابان بیدار شد. از او پرسید: جناب آسیابان چهطور میخوابید و نگران نیستید که این خر کارش را درست انجام دهد؟ آسیابان خندید و گفت: اولاً که من چشمهای خر را بستهام. او هم پیوسته راه میرود و نمیداند که دارد مسیری دایرهای را میچرخد. ثانیاً که به گردنش زنگوله آویختهام. اگر مدتی حرکت نکند صدا نمیآید و من میفهمم ثابت است. بلند میشوم و هیاش میکنم. طلبه نگاه عاقل اندر سفیهی به آسیابان کرد و گفت: عجب! اما اخوی! مسئلة. اگر جناب خر گرام از حرکت ایستاد و سرش را به چپ و راست تکان داد که شما نفهمید ایستاده، چه میکنید؟ که آسیابان چوبی برداشت و به طلبه گفت: یالا از اینجا برو بیرون که خر من از این کارها بلد نیست. مگر اینکه شما طلبهها یادش بدهید.