یک روزی هم خانه یک شیرازی روضه بود. من رفته بودم چایی بخورم. یکنفر که نبیره صاحبدیوان شیرازی بود، آنوقت آنجا بود. میگفت: «سههزار تومان پیش فلان شیخ امانت گذاشتهام، حاشا کرده است، دین رفت!» خیلی مردم هم قبول داشتند که دین رفت، مگر یکنفر که میگفت: «چرا پولت را پیش جمشید امانت نگذاشتی که حاشا نکند. دین نرفته، عقل تو با عقل مردم دیگر از سرشماها رفته.»