شاد از غم شو که غم دام لقاست
اندرین ره سوی پستی ارتقاست
زینب هاشمزاده
۲۵
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوقها
عاقلان تیرهدل را در درون انکارها
عقل گوید پا منه کاندر فنا راه نیست
عشق گوید: عقل را کاندر توست آن خارها
bec san
۶
خمش باش خمش باش درین مجمع اوباش
مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
Najme_halataei
۵
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر، در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد، درمان نبود الّا رضا
bec san
۲
۱: ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما
Najme_halataei
۲
آن زمان کز خود رهایی باشدم
بیخودی عین خدایی باشدم
Najme_halataei
۲
امروز ما مهمان تو، مست رخ خندان تو
چون نام رویت میبرم، دل میرود والله ز جا
Najme_halataei
۰
ز دل خواهی گل دولت دمیدن
ز دل خواهی به دلبر راه بردن
ز دل خواهی ز ننگ و تن رهیدن
Najme_halataei
۰
شعر که هذیان نیست! شعر محصول تفکرات و احساسات شاعری است که اندیشیده است، حس کرده است و در یک لحظة ناب آنها را بیان کرده است.
cRz
۰
عشق درآمد از درم، دست نهاد بر سرم
گفتم: «می مینخورم.» گفت: برای دل من