گفت: «اسماعیل، اون لحظههایی که از پشت این دیوار میدویدم پشت اون دیوار و شلیک میکردم یه لحظه سرمو کردم رو به آسمون و گفتم خدایا ببین چقدر قشنگ دارم برات خوشرقصی میکنم!» این را که میگفت فقط نگاهش میکردم. حس کردم عمار میرود و کاری از دست من بر نمیآید جز اینکه تماشا کنم رفتنش را وقتی که آرام میگفت: «اسماعیل، دیگه از هیچی نمیترسیم. انگار خدا چیزی بنام ترسو از وجود من کاملا کنده بود.»