جملات زیبا از متن کتاب همسایه های خانم جان | طاقچه
تصویر جلد کتاب همسایه های خانم جان

کتاب همسایه های خانم جان

روایت پرستار احسان جاویدی، از یک تجربه ناب انسانی در خاک سوریه

۴.۷(از ۴۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
زینب عرفانیان
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
عربی «محلّ» یعنی مغازه، یعنی محل خرید و فروش. «صبایا» هم جمع «صبیّه» است. یعنی: دوشیزه. «محل خرید و فروش دوشیزگان». چند؟ سه یورو. قیمت دوشیزه‌ای که در این منطقه به‌علت پایین بودن سن ازدواج عمرش به ۲۰ که نه به ۱۸ هم نمی‌رسد. حالا اگر می‌توانید رد شوید از این روستا و این ساختمان تهوع‌آور. از ترسی که با هر بار باز و بسته شدن در، موج برمی‌دارد در چشم این صبایا و آرزوی مرگی که روزی هزار بار کلمه می‌شده و از دهانشان بیرون می‌ریخته است.
mohaddese
۱۰
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک. خدایا انقطاع کامل از مخلوقات را برای رسیدن کامل به خودت ارزانی فرما. این را در ترجمهٔ ریزِ تحت‌اللفظی این دعا نوشته است. ولی من می‌گویم: «خدایا طوری بیایم که پشت سرم را هم نگاه نکنم.»
حامد
۹
راننده‌ها به احترام، دست بلند می‌کنند برایمان. کریم توضیح می‌دهد: «ماشین را شناخته‌اند. چون ایرانی‌ایم راه می‌دهند، که رد شویم.» نمی‌گویند ایرانی، می‌گویند اصدقاء. اینجا ایرانی یعنی، دوست. در قاموسشان، دوست در صف بازرسی نمی‌ایستد. محبتی زلال و عربی. بغض گلویم را مشت می‌کند. بذر این دوستی، جان بچه‌های مدافع است که اینجا خاکش کرده‌اند. بذری که با خون آبیاری شده تا ایرانی بشود اصدقاء.
jila a
۶
دلی که کدورت داشته باشد در حریم حرم حل نمی‌شود.
hiba
۶
انگار بعد از ده سال خیالش از چیزی راحت شده باشد، بعد از ده سال به چیزی رسیده باشد و بخواهد از کنارش رد شود، بعد از ده سال حرف دلش را بخواهد بگوید. استخوان‌ها را سر جایش گذاشت: _فدای سر آقای خامنه‌ای. رویش را کیپ گرفت و بلند شد از معراج بیرون رفت. آرام و باصلابت. بدون هیچ تعلقی به تابوتی که جلوی پایش بود. بدون هیچ تعلقی به آنچه در راه خدا داده بود.
خامنه ای رهبرم💗
۵
خوشحالم. از حضورم کنار همسایه‌های خانم‌جان. از روضه‌ای که خواندم. از پیراهن مشکی تنم. از مدافع حرم‌سرا شدنم. از جلسات قرآن و روضه‌مان که می‌تواند هرچه را داعش در ذهن و دل این مردم کاشته است بشورد و ببرد.
jila a
۴
_پسرم به خدا ما پول نداریم. اگه ممکنه به‌جای هزینهٔ بیمارستان من براتون کار کنم. جا می‌خورم. ما برای هیچ‌کدام از خدماتمان پول نمی‌گیریم: _مادرجان! خدمات اینجا رایگانه. دختر شما هم مثل خواهر ماست. هق‌هق گریهٔ پیرزن حرفم را قطع می‌کند. هاج‌وواج نگاهش می‌کنم: _به خدا داعش برای تولد هر بچه ۱۵۰ هزار لیر سوری از ما می‌گرفت. تازه می‌فهمم چرا کسی برای زایمان به ما مراجعه نمی‌کرد.
jila a
۳
در قاموسشان، دوست در صف بازرسی نمی‌ایستد. محبتی زلال و عربی. بغض گلویم را مشت می‌کند. بذر این دوستی، جان بچه‌های مدافع است که اینجا خاکش کرده‌اند. بذری که با خون آبیاری شده تا ایرانی بشود اصدقاء.
mh.mirvakili
۲
کاش می‌شد حساب بچه‌ها را از جنگ جدا کرد.
hiba
۲
وقتی هر روز صبح که بیدار می‌شوی، بدانی شاید تا شب زنده نباشی، برمی‌گردی به تنظیمات کارخانه. مهربان و مردم‌دوست.
Mohsen Rahmani
۲
غم این مردم و غم فاطمیه، باهم دلم را له کرده. پیراهن مشکی‌ام را از ساکم درمی‌آورم. با وضو و بسم‌الله بویش می‌کنم و می‌پوشم. مشکی مادر را از لباس جهاد و شلوار شش‌جیبم هم بیشتر دوست دارم.
jila a
۱
دوروبَرمان زیاد از عقل‌کل‌هایی که حرف، حرف خودشان است شنیده‌ایم که جنگ سوریه، جنگ دو کشور دیگر است و حضور مدافعین حرم در آنجا، ماجراجویی. آن‌هم، ماجراجویی در قبال حقوق‌های سنگین. خب تا اینجا کار راه نمی‌افتد. کار از اینجا به بعد است. عطف که می‌دانید چیست. عطفِ کتاب را می‌گویم. با اولین نگاه به هر کتابخانه‌ای قطر کتاب‌ها دیده می‌شود، که حرفه‌ای‌ترها بهش می‌گویند: «عطف کتاب». هرچه صفحات کتاب بیشتر، قطر کتاب یا همان عطفش ضخیم‌تر. خب برگردیم به مخاطبین عقل‌کلّتان. زین‌پس در مورد مدافعین و جنگ سوریه افاضات کردند، با رجوع به این چند خط قبل، از مدار و کانال و گذرگاه و مقاومت برایشان بگویید و سند بیاورید. از کمک‌هایی که سوریه در جنگ ایران و عراق کرد و اینکه تنها کشوری بود که کمک می‌کرد، تحریم‌ها را در جنگ جهانی‌ای که علیه‌مان راه افتاده بود، دور بزنیم. اگر قبول کردند که فبها، اگر نه با عطف این کتاب ...
شهید زهره بنیانیان
۱
تقدیر عاشقان چو به دستان دلبر است باشد که میل یار کجا می‌برد مرا
hiba
۱
کاش می‌شد بقیهٔ عمر را در سجده بمانم و التماس کنم که: «وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ‌الْحُسَیْنِ.» چرا که همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است.
hiba
۱
فقط اصیله از نام خانمم خبر دارد. صدایش می‌زنم. به دفتر اشاره می‌کنم و تا می‌خواهم بپرسم، می‌خندد و توضیح می‌دهد که: «این اسم‌گذاری برای تشکر از ایرانی‌هاست تا بدانید همیشه به یادتان هستند.» به اسم سمیه اشاره می‌کنم. خنده‌اش بیشتر می‌شود: _برای مردم اینجا جا افتاده که ایرانی‌ها زن‌ذلیلند، برای همین فکر کردند با این کار خوشحال می‌شوید.
خامنه ای رهبرم💗
۱
بچه‌هایی که پنج مأموریت به سوریه آمده‌اند، می‌توانند درخواست دهند، تا با سفر چندروزهٔ خانواده‌شان به سوریه موافقت شود. آن‌هم به‌خرج خودشان. نصف این خوشبختی دست فرماندهان است که موافقت کنند و نصف دیگرش دست جیبت که بتوانی هزینه‌های سفر را بپردازی. من از هر دو نیمه این خوشبختی محرومم. یک اعزام‌دومیِ بی‌پول را چه به این خوشبختی؟
خامنه ای رهبرم💗
۱
- در وسط کوچه تو را می‌زدند. کاش جان می‌دادم. کاش آقامجتبی با همین یک بیت آتشمان نمی‌زد: - کاش به‌جای تو مرا می‌زدند.
کاربر ۱۶۶۱۷۸۸
۱
همان‌قدر که آنها از قرآن خواندن ما شیعیان تعجب کردند، من از گریه‌شان برای اباعبدالله متحیرم. «اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه‌السّلام حَرارَةً فی قُلُوبِ الْمُؤمنینَ لا تَبْرُدُ اَبَداً»
jila a
۰
کاش می‌شد بقیهٔ عمر را در سجده بمانم و التماس کنم که: «وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ‌الْحُسَیْنِ.» چرا که همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است. همه‌چیز دست حسین است.
jila a
۰
در بهداری دیدن جنازهٔ سوخته و عضو قطع‌شده و غرق خون عادی است و کسی را به هم نمی‌ریزد؛ ولی دیدن جنازه‌ای سوخته بدون گوش و بینی و سر نیمه‌بریده که با لگد از پیکر جدا شده است، حال همه را خراب کرده. دهانم تلخ است از چیزهایی که می‌شنوم. بریدن گوش و بینی یک اسیر چه عقده‌ای را از روح و روانشان باز می‌کند و کدام دردشان را درمان؟
jila a
۰
دلم می‌سوزد از جهلی که یک کشور را به خاک و خون نشانده است. سوریه قبل از اینکه در آتش داعش بسوزد در آتش جهل می‌سوزد. کشوری که مردمش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند روزی رنگ جنگ را ببینند، حالا اسیر جنگند. آن‌هم مخرب‌ترین نوع جنگ؛ جنگ داخلی، جنگ قبیله با قبیله.
jila a
۰
کاش یک نفر وسط صحن می‌ایستاد و روضه می‌خواند. از آن مداح‌ها که اباعبدالله بهشان نظر کرده است. از آن‌ها که مشتی نمک به کامشان ریخته تا از همه سوزناک‌تر بخوانند. می‌خوانْد و دورش جمع می‌شدیم و شور می‌گرفتیم. آن‌قدر سینه می‌زدیم که از نفس می‌افتادیم. کاش حرم این‌قدر غریبانه خلوت نبود: - السَّلامُ علیکِ یا مَن نَطَحَت جَبینَها بِمُقَدَّمِ المَحمِل إِذ رَأَت رَأسَ سَیِّدِالشُّهداءِ. کاش یک نفر سرها را دور کند از کاروان که دیگر نبیند. زار می‌زنم. خودم روضه‌خوان و سینه‌زن و گریه‌کن شده‌ام.
Razie
۰
فکر می‌کنم اباعبدلله تا لحظهٔ آخر نبرد دلش می‌تپید برای عاقبت‌به‌خیری سپاه دشمن. اینها که همه‌شان هم دشمن نیستند. خودشان هم باشند، حداقل بچه‌هایشان نیستند. خانم‌جان خواهر آن برادر است. چطور نگران حال این مادران نباشد؟ خانم‌جان دختر مادری‌ست که همیشه در دعاهایش هوای همسایه‌ها را داشت. هرچند بی‌معرفت به حق همسایگی. حالا مگر می‌شود دختر آن مادر نگران حال همسایه‌هایش نباشد؟
Razie
۰
گوشهٔ نمازخانه لیستی را از اعماق ذهنم بیرون می‌کشم، لیست اسامی. یک ستون، آنها که باید حلالم کنند. یک ستون، آنها که التماس دعا گفته‌اند. ستون سوم هم، آنها که باید حلال کنم. درجا روی ستون سوم یک ضربدر پررنگ می‌زنم. همه با هم حلال. دلی که کدورت داشته باشد در حریم حرم حل نمی‌شود.
کاربر ۴۵۳۲۳۶۴
۰
۱۲۰ کیلومتر را در یک ساعت و نیم طی کرده‌ایم. به معنای اصحّ و ادقّ طیّ طریق. حالا درست سر جایمان نشسته‌ایم و از پنجره اطراف را تماشا می‌کنیم.
zahra.n
۰
دلم به اندازهٔ عالم و آدم تنگ می‌شود. برای جواد. برای گوشهٔ بلوک ۳۰ بهشت رضا. آنجا کنار جواد بنشینم، صدبار اسمش را روی سنگ بخوانم و بپرسم جواد واقعاً رفتی؟
خامنه ای رهبرم💗
۰
هرجایی، احتمال می‌دادم اشک‌آور بیندازد، جز در جلسهٔ شورای فرماندهان با حضور بیست نفر از فرماندهان پایگاه‌ها. جلسه رسماً به هم ریخته است. هرکس گوشه‌ای ولو شده تا نفسش جا بیاید. دلم می‌خواهد به‌خاطر این شوخی خنکش یقه‌اش را بگیرم؛ ولی این‌قدر دوستش دارم که نمی‌توانم. سرفه و خنده‌ام قاطی می‌شود. کسی به جواد حرفی نمی‌زند. جواد با همین شوخی‌هایش جواد است.
خامنه ای رهبرم💗
۰
گوشی یکی از بچه‌ها دینگی می‌کند و برایش پیامی می‌آید. عکس جواد است. در تویوتا نشسته و از خودش سلفی گرفته است، جدی و بدون خنده. زیرش هم نوشته: «شهیدجواد محمدی منفرد». خنده مثل ترقه میانمان می‌ترکد. در سوریه هم دست از این کارهایش برنمی‌دارد.
خامنه ای رهبرم💗
۰
با صدای تقّ و کشیده شدن لاستیک ماشین به چیزی از جا می‌پرم. تازه چند پسربچه‌ای را که در خاکی ایستاده‌اند و مثل توپشان که زیر لاستیک ماشین ما ترکید، پنچر شده‌اند را می‌بینم. کریم روی داشبورد می‌زند تا راننده ترمز کند. محمد تعلّل می‌کند. به عربی ابراز نگرانی می‌کند که اینجا خطرناک است. با چشم‌غرّه کریم بدون حرف و سریع نگه می‌دارد. بچه‌ها شک دارند که جلو بیایند؛ ولی با دیدن خنده کریم شیر می‌شوند و کم‌کم دورش حلقه می‌زنند. با شوخی و خنده دست روی سرشان می‌کشد و دو هزار لیر سوری را به عنوان خسارت توپ بهشان می‌دهد. باورشان نمی‌شود. این همه پول به خاطر یک توپ کهنه؟ کریم چندبار سوال می کند راضی‌اند یا نه؟ تا خیالش راحت شود. کیف می‌کنم. از خنده بچه‌ها، از رفتار کریم و از فرمانده‌ای که این سربازها را تربیت کرده.
خامنه ای رهبرم💗
۰
پسرم به خدا ما پول نداریم. اگه ممکنه به‌جای هزینهٔ بیمارستان من براتون کار کنم. جا می‌خورم. ما برای هیچ‌کدام از خدماتمان پول نمی‌گیریم: _مادرجان! خدمات اینجا رایگانه. دختر شما هم مثل خواهر ماست. هق‌هق گریهٔ پیرزن حرفم را قطع می‌کند. هاج‌وواج نگاهش می‌کنم: _به خدا داعش برای تولد هر بچه ۱۵۰ هزار لیر سوری از ما می‌گرفت. تازه می‌فهمم چرا کسی برای زایمان به ما مراجعه نمی‌کرد.
خامنه ای رهبرم💗
۰