جملات زیبا از متن کتاب ناتا | طاقچه
تصویر جلد کتاب ناتا

کتاب ناتا

۴.۷(از ۸۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
زهرا باقری
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

قیمت:

۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
علی دستش را در تشت آب قرار داد و زن‌ها به صف، از پشت پرده، دست خود را در آب می‌زدند و با او بیعت می‌کردند. پیامبر تأکید داشت همه، از مرد و زن به علی تبریک بگویند.
:)
۲۵
مالک با لب‌خندی بر لب گفت: «علیّ مع الحق. هر چه علی بگوید، حق است.»
mohaddese
۱۵
دقت که می‌کردم، دوستان علی را بیشتر از دیگران دوست می‌داشتم: مالک، قیس، سلمان، ابوذر و مقداد. همه دوست‌داشتنی بودند. دوستان علی با بقیه فرق داشتند.
mohaddese
۱۲
مالک همین امروز از پیامبر شنیده‌است که ایشان خطاب به مردان گفته‌اند: ”خجالت نمی‌کشید به زنان ظلم می‌کنید؛ درحالی‌که خداوند، بر زنان مهربان‌تر و سهل‌گیرتر است؟“ عمره بانو! گذشت آن زمان.» عمره گفت: «خدا را شکر کن که شوهرت گوش به دهان پیامبر دارد؛ وگرنه هنوز هم زنان کتک می‌خورند.»
• Khavari •
۱۰
گفتم: «فدک که فدای تار مویی از سر حسن وحسین.» اسماء نگاهی غم‌بار به من انداخت و گفت: «خلقت زمین و آسمان برای وجود فاطمه است. او برای نخلستان اشک نمی‌ریزد؛ برای حقی که از او و تمام مسلمانان، از امروز تا قیامت سلب شده، گریه می‌کند.»
علی اکبر
۸
«فاطمه به من گفت: ” حقیقتاً سعادتمند کسی است که علی را در زندگی و مرگش، دوست بدارد.“
mohaddese
۸
پیامبر فرمود: ”اگر تمام اهل زمین در مسیری حرکت می‌کنند و علی در مسیری دیگر است، به‌دنبال او بروید که علی همراه حق و حق، همواره با علی است. “
mohaddese
۷
فاطمه گفت: «می‌دانم. من تمام محبان علی را از امروز تا قیامت می‌شناسم.»
narges
۶
همهٔ اهل خانه، یک‌صدا شهادتین گفتیم و مسلمان شدیم. کاش می‌شد زمان در همان لحظه بایستد و من تا ابد، در حال خوش نومسلمانی بمانم. بعد از مسلمان‌شدن، بی آن‌که علتش را بدانیم، هم‌دیگر را در آغوش کشیدیم. پدرم مرا در آغوش گرفت و پیشانی‌ام را بوسید. این اولین بوسهٔ پدر بر صورتم بود. فرصت را غنیمت شمردم و دستاتم را دورکمرش گره زدم و یک دل سیر، درآغوشش کشیدم. هرلحظه منتظر بودم دستم را پس بزند؛ اما دوباره خم شد و سرم را بوسید. از آغوش پدر درآمدم. عمره بانو دستانش را برای بغل‌گرفتنم باز کرد. از این آغوش، به آغوش دیگر می‌رفتم. قیس را بغل کردم و بوسیدم. بعد ثابت وخواهران و برادران کوچک‌ترم را بغل کردم و بوسیدم؛ حتی زنان پدرم را در آغوش کشیدم. این همه محبت، فقط با گفتن همان دو جمله بین ما ایجاد شد. اعجاز مسلمانی مهربانی است. شنیده بودم مسلمانان مهربانند؛ اما داشتم این معجزه را به چشم می‌دیدم
فاطمه
۳
گفتم: «بانو! من در این شهر غریبم. کسی را ندارم. نمی‌توانم حق و باطل را تشخیص بدهم. راه سعادت را به من نشان بده.» آب دهانش را قورت داد و به‌سختی گفت: «انّ السّعید، کلّ سعید، حقّ سعید من احبّ علیّ فی حیاته و مماته.» جوری نام علی را می‌گفت که انگار همهٔ وجودش را در عین، لام و ی می‌ریخت و ادایش می‌کرد. نگاهی به علی که در اتاق روبه‌رو مشغول نوشتن چیزی بود، انداخت و گفت: «مثل الإمام کمثل الکعبة إذ تؤتی و لاتأتی: امام مثل کعبه است؛ شما باید به دنبال او باشید؛ نه آن که امام در پی شما باشد.»
علی اکبر
۲
گفت: «مگر نمی‌دانی مردم ترسیده‌اند مواجبشان از بیت‌المال قطع شود؟ اصلاً از علی فرار می‌کنند که کسی آن‌ها را با او نبیند.» گفتم: «جاریه! پیامبر فرمود: ”اگر تمام اهل زمین در مسیری حرکت می‌کنند و علی در مسیری دیگر است، به‌دنبال او بروید که علی همراه حق و حق، همواره با علی است. “من سالهاست در همسایگی علی‌ام؛ به‌خدا که جز جوان‌مردی از او ندیده‌ام؛ به‌خدا که صدای بلندی ازخانه‌اش بیرون نیامده. چه‌طور شد که چنین جفایی بر کسی روا می‌دارند که شمشیر او، این دین را استوار کرد؟»
narges
۲
من بعد ازمرگ هم علی را دوست داشتم.
zahra arsham
۲
مالک همین امروز از پیامبر شنیده‌است که ایشان خطاب به مردان گفته‌اند: ”خجالت نمی‌کشید به زنان ظلم می‌کنید؛ درحالی‌که خداوند، بر زنان مهربان‌تر و سهل‌گیرتر است؟“
صدف
۱
به زینب کوچک گفت: «حسین کجاست؟ زیر آفتاب نماند، عطش می‌گیرد.» زینب گفت: «نه مادرجان! حواسم به حسین هست.»
نفس
۱
من دلم می‌خواست کمکتان کنم؛ اما ... .» گریه امانم نداد. فاطمه گفت: «می‌دانم. من تمام محبان علی را از امروز تا قیامت می‌شناسم.»
نفس
۱
گفتم: «مصیبت پیامبر جانکاه است؛ اما این صدای گریهٔ زهرا که لحظه‌ای قطع نمی‌شود، دیگر نمی‌تواند در غم پیامبر باشد.» اسماء گفت: «ماریه! فاطمه از غصهٔ فدک می‌سوزد، از غم علی آتش می‌گیرد.» گفتم: «فدک که فدای تار مویی از سر حسن وحسین.» اسماء نگاهی غم‌بار به من انداخت و گفت: «خلقت زمین و آسمان برای وجود فاطمه است. او برای نخلستان اشک نمی‌ریزد؛ برای حقی که از او و تمام مسلمانان، از امروز تا قیامت سلب شده، گریه می‌کند.»
نفس
۱
امام مثل کعبه است؛ شما باید به دنبال او باشید؛ نه آن که امام در پی شما باشد.»
:)
۱
مالک! نبودی و نمی‌دانی در این شهر چه خبر شد. پیامبر را دفن کردند و وصیتش را هم با او به خاک سپردند. همه پیمان شکستند. به خانهٔ دختر عزیز رسول خدا حمله کردند، جنین در رحمش را کشتند و خودش در اثر جراحت‌ها، از دنیا رفت و گفتند از غصهٔ پدرش دق کرده. مالک! من با چشم خودم دیدم در خانهٔ فاطمه سوخته بود. حرف‌هاشان را باور نکن.
roza
۱
صدیقهٔ کبری راه را نشان داده، راه سعادت علی است
ن. رضائی
۱
پیامبر زنان را محترم می‌دانست و ظلم به ایشان را نهی می‌کرد. ما زنان تشنه‌تر بودیم به دیدار این پیامبر. در مهمانی‌ها و گپ و گفت‌های زنانه، آرزو می‌کردیم تمام شهر مسلمان شوند. زنان مسلمانان، از تغییر رفتار همسرانشان می‌گفتند؛ از این‌که کتک نمی‌خورند و اگر دختر بزایند، ملامت نمی‌شوند. برای ما که همیشه کم‌ارزش و پست بودیم؛ این چیزها باورنکردنی بود. با دین جدید، عزت می‌گرفتیم. زنانی که پیامبر را دیده بودند، برایمان از قامت رشید و صلابتش می‌گفتند؛ از این‌که همیشه لب‌خند به لب دارد و غیر ممکن است به کسی سلام نکند. می‌گفتند با زنان بسیار مهربان است.
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۱
خلق وخوی مردم این سرزمین، با جنگ عجین شده بود؛ تاجایی‌که به پیامبر می‌گفتند: «اگر در بهشت جنگ نیست، پس به چه درد می‌خورد؟»
reyhaneh1
۱
وقتی غمی بین عدهٔ زیادی مشترک باشد، تحملش آسان‌تر می‌شود. بردگی درد مشترک بین ما بود.
کاربر ۵۵۶۱۹۷۶
۱
نگاه کن. آن‌جا خانهٔ فاطمه و علی است؛ همان که بعد از خندق، پیامبر فرمود: «ضربة علیَ یوم‌الخندق افضل من عبادة‌الثّقلین.»
zahra arsham
۱
لای در را باز کردم و سرم را بیرون آوردم. چه می‌دیدم! حسن، حسین، فاطمه و علی پشت در بودند. در را باز کردم و گفتم: «جاتم به فدایتان! خوش آمدید.» خوله گفت: «چه کار می‌کنی؟» خودش پشت در آمد و گفت: «فاطمه! مردی در خانهٔ ما نیست.» و در را بست. گفتم: «خوله! با دختر پیامبر چه کردی؟» گفت: «حوصله ندارم فردا مرا به جرم مخالفت با خلیفه، از بیت‌المال محروم کنند. ما دو زن تنها چه کار می‌توانیم برای علی و فاطمه بکنیم.» گفتم: «لااقل حرف‌هاشان را می‌شنیدی.» ـ بس کن ماریه! چشم‌های فاطمه، یک لحظه از مقابلم کنار نمی‌رفت. او دست یاری به‌سوی ما دراز کرده بود و من آن‌قدر ضعیف بودم که نتوانستم جلوی خوله بایستم و برای فاطمه کاری انجام بدهم. به اتاقم پناه بردم و تا صبح گریستم.
کاربر ۵۵۶۱۹۷۶
۱
به ام خالد می‌گفت: «سقط شد، بازویش زخمی‌است، سینه‌اش ضرب دیده، پهلویش شکسته.» راجع‌به چه کسی حرف می‌زد؟ نمی‌دانستم.
کاربر ۵۵۶۱۹۷۶
۱
آن‌چه را می‌دیدم، باور نمی‌کردم. پیامبر چه‌قدر زیبا بود؛ چه لب‌خند دل‌نشینی داشت. مردم مثل سیلی خروشان به‌سمت او هجوم می‌آوردند. پیامبر با لب‌خند، دستان مردم را در دست می‌گرفت. گاهی به پشت بام خانه‌ها نگاه می‌کرد و دستی تکان می‌داد. ما را دید و لب‌خند زد. من، امینه و جاریه، از شوق جیغ می‌کشیدیم و زن صاحب‌خانه، اشک‌هایش را پاک می‌کرد.
شمیم
۰
حالا باید همهٔ آرزوهایم را در دریا می‌ریختم.
سحر
۰
«این ستارهٔ بزرگ، نامش ناتا است. شبی که به دنیا آمدی، این ستاره در آسمان می‌درخشید
سحر
۰
اولین باری را که پیامبر به خانهٔ سعد آمد، هرگز فراموش نمی‌کنم. سفره‌ای بزرگ در مهمان‌خانه انداختیم. سعد گفته بود که پیامبر و مهاجرین، برای افطار دعوتند. آن روز من و دیگر کنیزان، با وضو غذا پختیم. طبق معمول، من نان پختم؛
احسان
۰
به زینب کوچک گفت: «حسین کجاست؟ زیر آفتاب نماند، عطش می‌گیرد.» زینب گفت: «نه مادرجان! حواسم به حسین هست.» فاطمه لب‌خندی کم‌جان زد.باآن حال خرابش، نگران حسین بود از کنار بستر بلند شدم.
Ayda Sadat Bani Fateme
۰