همهٔ اهل خانه، یکصدا شهادتین گفتیم و مسلمان شدیم. کاش میشد زمان در همان لحظه بایستد و من تا ابد، در حال خوش نومسلمانی بمانم. بعد از مسلمانشدن، بی آنکه علتش را بدانیم، همدیگر را در آغوش کشیدیم. پدرم مرا در آغوش گرفت و پیشانیام را بوسید. این اولین بوسهٔ پدر بر صورتم بود. فرصت را غنیمت شمردم و دستاتم را دورکمرش گره زدم و یک دل سیر، درآغوشش کشیدم. هرلحظه منتظر بودم دستم را پس بزند؛ اما دوباره خم شد و سرم را بوسید. از آغوش پدر درآمدم. عمره بانو دستانش را برای بغلگرفتنم باز کرد. از این آغوش، به آغوش دیگر میرفتم. قیس را بغل کردم و بوسیدم. بعد ثابت وخواهران و برادران کوچکترم را بغل کردم و بوسیدم؛ حتی زنان پدرم را در آغوش کشیدم. این همه محبت، فقط با گفتن همان دو جمله بین ما ایجاد شد. اعجاز مسلمانی مهربانی است. شنیده بودم مسلمانان مهربانند؛ اما داشتم این معجزه را به چشم میدیدم