جملات زیبا از متن کتاب خورشید که غرق نمی شود | طاقچه
تصویر جلد کتاب خورشید که غرق نمی شود

کتاب خورشید که غرق نمی شود

روایتی از زندگی محمد شمسی

۴.۸(از ۱۶ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
جان خود را به مطالب شگفت حکمت استراحت دهید؛ زیرا جان هم چون تن خسته می‌شود. امیرالمؤمنین علی (ع)»
zahra
۹
خوب گوش کن ببین چی می‌گم خدیجه‌خانم. من می‌فهمم چه حالی داری؛ اما باید مثل من رفتار کنی؛ باوقار و صبور باشی! پسرت داماد شده. امانت بوده، با خیر و سلامت و عاقبت به‌خیری امانتت رو پس دادی. بعدشم شهدا زنده‌اند! از همین الان تو همه لحظه‌ها محمد داره نگات می‌کنه. طوری رفتار کن که ناراحتش نکنی!
z.s.j
۸
«خَیرُ النّاسِ، اَنفَعَهُم لِلنّاسِ؛ بهترین مردم کسی است که بیشتر به مردم سود برساند. رسول اکرم (ص)»
takhtary
۶
- نگاه کن ننه! شهدا مثل میوهٔ رسیده می‌مونن؛ تا وقتی کالند روی درختن؛ به محض اینکه برسند از شاخه می‌افتن!
Sobhan
۶
راستش باور نمی‌کنم کسی که می‌دونه سر نماز داره با خدا حرف می‌زنه، حواسش پرت بشه؛ ولی خب می‌تونی به معنی آیه‌های قرآنی که می‌خونی فکر کنی؛ شاید کمکت کنه.
zahra
۵
«در برهه‌های سخت زندگی، یاد حسین (ع) کنید.»
mohaddese
۵
چیه زانوی غم بغل کردین؟ پاشین، پاشین! محمدم داماد شده!
z.s.j
۵
جان خود را به مطالب شگفت حکمت استراحت دهید؛ زیرا جان هم چون تن خسته می‌شود. امیرالمؤمنین علی (ع)»
mohaddese
۴
«کمالات، نتیجهٔ بردباری است.» «راحتی و رحمت در صبر است.» «در برهه‌های سخت زندگی، یاد حسین (ع) کنید.» «توکل، بیم و امید، رضا و صبر، از لوازم ایمان است.»
takhtary
۴
«باید سعی نمایم امکاناتی که موجب خواهد شد، زودتر به مقصود برسم. اولاً آنها را شناسایی کنم و ثانیاً از آنها استفاده شایانی ببرم.» «باید سعی کنم که دوستان ممتاز را از دست ندهم و از وجود آنها استفاده کنم.»
zahra
۳
انسان به هر مکانی که وارد می‌شود، بایستی مسئلهٔ رشد و یادگرفتن را در رأس آموزش قرار بدهد.
takhtary
۲
مگه تو سر نماز حواست پرت می‌شه رسول؟ - خب آره دیگه. هی فکرای مختلف میان تو سرم. - راستش باور نمی‌کنم کسی که می‌دونه سر نماز داره با خدا حرف می‌زنه، حواسش پرت بشه؛ ولی خب می‌تونی به معنی آیه‌های قرآنی که می‌خونی فکر کنی؛ شاید کمکت کنه.
takhtary
۲
السلام علیک یا اباعبدالله! سلام بر تو ای سالار شهیدان، آقای شهیدان، مولای شهیدان، ای شهیدی که بدنت سه روز تمام بر خاک ماند. قربان دست‌هایی که شب عاشورا خار و خاشاک را از روی خاک‌های اطراف خیمه‌ها جمع می‌کرد. قربان مهربانی‌ات آقا.
takhtary
۲
نه آبا، ما الان اگه ‌ بخوابیم خیانت کرده‌ایم؛ چون دشمن نمی‌خوابه و داره شبانه‌روزی کار می‌کنه.
takhtary
۱
 «ال اله دویمه دله بابام گدیب باشماق آلا بیرتای سنه بیرتای منه حاجیا واجیا پیس!»
takhtary
۱
پسر نمی‌دونی جلوی ماشین‌مون چی نوشته! محمد برگشت و کمپرسی پشتی را نگاه کرد. جلویش چیزی نبود. - این یکی که چیزی نداره؛ یعنی می‌گی مال ما چیزی نوشته؟ صمد سرش را نزدیک گوش محمد آورد. - نوشته: «گوشت اهدایی مردم به رزمندگان اسلام!» محمد نتوانست جلوی خنده‌اش را نگه دارد و هر دو با صدای بلند خندیدند. - خب خیلی هم بی‌راه ننوشته! فقط ما به جای اینکه از کشتارگاه اومده باشیم، داریم می‌ریم قربانگاه!
فاطمه
۰
بچه‌ها من شنیدم اروند کوسه هم داره! چه‌طوره هر کدوم سوار یه کوسه بشیم و با کوسه بهشون حمله کنیم. مطمئنم کار به درگیری نمی‌رسه. خودشون فاو رو تقدیم می‌کنند!
فاطمه
۰
برادران داماد! بیایین حنا درست کرده‌ام. حنای فرد اعلا! آماده و برازنده. دارای خاصیت شهادت تضمینی! حنای ما را بمالید، تضمینی شهید بشوید! ردخور نداره. می‌تونین امتحان کنین!
فاطمه
۰
«حلقینی بیچن پیکان لای‌لای اصغریم لای‌لای  اوخشارام سنی هر آن لای‌لای اصغریم لای‌لای!   لای‌لای اصغریم لای‌لای ****  اولمادی سنه چاره غنچه گل کیمین سولدون  قرمیزی قانا باتدون سن فدای دین اولدون  سن عطشدن آغلادون گه بولوت‌کیمین دولدون  قالمیشام اوغول گریان لای‌لای اصغریم لای‌لای  ****  سن آتان قوجاقینده تندن آیرلوب جانون
takhtary
۰
یکی از بازی‌ها و شعرهای فولکلور آذری است که بچه‌ها در آن دست هم‌دیگر را می‌گیرند و می‌چرخند و با کلمه پیس همه روی زمین می‌نشینند.
takhtary
۰
انسان به هر مکانی که وارد می‌شود، بایستی مسئلهٔ رشد و یادگرفتن را در رأس آموزش قرار بدهد. (دزفول ۶-۲-۶۳)
مهلا
۰
اشک از چشم‌های سرخش جاری شد. یاد دوستان شهیدش کرده بود. یوسف سالک، میکائیل مینایی، سلمان رضایی؛ همهٔ شهدایی که یک روز با هم هم‌کلاسی بودند و یک روز با هم توی سنگر نان و ماست خورده بودند و به جوک‌های هم خندیده بودند؛ شب‌های عملیات هم‌دیگر را بغل کرده و بوییده بودند و حالا آنها در اعلا علیین روزی‌خور خاص محضر پروردگار بودند و او هنوز بین تعلقات دنیوی و محدودیت‌های جسمی و مبارزه با ریا و عُجب و راحت‌طلبی و وابستگی دست و پا می‌زد.
z.s.j
۰
توی همین جلسه‌ها بود که عطش جبهه توی دل محمد نشست و تا نیامد با هیچ‌چیز فروکش نکرد. دیده بود آنهایی که ماه‌ها کنارش روی همان موکت‌های رنگ و رورفته پای حرف‌های برادر پاشایی و بقیهٔ برادرها می‌نشستند و با خودش فرق چندانی نداشتند، چه‌طور بعد از مدت کوتاهی جبهه رفتن، آدم دیگری می‌شدند. بزرگ‌تر، مهربان‌تر و ساده‌تر و در عین حال دست نیافتنی‌تر.
z.s.j
۰
یکی از همان شب‌ها بود که وقتی داشت برای خودش چایی می‌ریخت، استکان از دستش افتاده و آقاجان از خواب بیدار شده بود. به آرامی زیر گوشش گفته بود: - بخواب آقاجان! چیزی نبود. استکان از دستم افتاد. اما تا صبح خودش را مذمت کرده و صبح قبل از رفتن آقاجان با سری پایین جلوی در ایستاده بود. - می‌گم من تو قیامت چه جوری سرمو بالا کنم که به خاطر یه سهل‌انگاری یه شب پدرمو از خواب پروندم؟ حلالم کن آقاجان! آقاجان محمدش را در آغوش کشیده و گردنش را بوسیده بود. دوست داشت صورتش را هم ببوسد؛ اما هاله‌ای از حیای پدر و پسری مانع شده بود.
z.s.j
۰
نمی‌دانست که چند هفته بعد، از لابه‌لای کتاب‌های محمد کاغذی پیدا خواهد کرد که سرنوشتش را عوض خواهد کرد. کاغذی که در آن محمد عهد کرده بود نوبل ریاضیات بگیرد. عهدی که باعث خواهد شد رسول عطای پزشکی و رشتهٔ تجربی را به لقایش ببخشد و ریاضی بخواند. خوب و دقیق.
z.s.j
۰
این کتاب، داستان زندگی یکی از همین آدم‌های عجیب است. کسی که بلد بوده قاعدهٔ معمول زمان را به هم بریزد و در هجده سالگی بیش‌تر از عرفای بزرگ خانقاه‌ها و مجتهدین کهن‌سال حوزه‌های علمیه از زندگی درک و شهود داشته باشد. آن‌قدر که وصیت‌نامه و یادداشت‌های روزانه‌اش هر مدعی فهم و کمالات و ایمانی را به فکر بیندازد که مگر این آدم چند سالش بوده؟
بهاران بانو65☫
۰
مگه نمی‌دونی سلاح پشت جبهه، کتابای درسی‌اند. باید خیلی خوب درس بخونیم.
Sobhan
۰
- نگاه کن ننه! شهدا مثل میوهٔ رسیده می‌مونن؛ تا وقتی کالند روی درختن؛ به محض اینکه برسند از شاخه می‌افتن!
P.Ehsani
۰