پسر نمیدونی جلوی ماشینمون چی نوشته!
محمد برگشت و کمپرسی پشتی را نگاه کرد. جلویش چیزی نبود.
- این یکی که چیزی نداره؛ یعنی میگی مال ما چیزی نوشته؟
صمد سرش را نزدیک گوش محمد آورد.
- نوشته: «گوشت اهدایی مردم به رزمندگان اسلام!»
محمد نتوانست جلوی خندهاش را نگه دارد و هر دو با صدای بلند خندیدند.
- خب خیلی هم بیراه ننوشته! فقط ما به جای اینکه از کشتارگاه اومده باشیم، داریم میریم قربانگاه!